از خانه بیرون زدم و راه افتادم. رسیدم جلوی مسجد. یادم افتاد که بانک ملی قبل از مسجد است. آنقدر به خودم شک کردم که از دختر جوانی که پیرمردی کنارش بود پرسیدم. پیرمرد گفت بانک پایینتر است و دختر گفت خیلی پایینتر است.
نه، خیلی پایینتر نیست. میدانستم. فقط نیاز داشتم از زبان دیگری بشنوم. که از هپروت بیرون بیایم.
چرا بانک را ندیده بودم؟ سر هفتم رسیدم و یادم افتاد که از فرعی بین دو کوچه آمدم توی خیابان اصلی. بانک بین کوچهی شش و هفت در خیابان اصلی است و از آن گذشته بودم.
رسیدم. انتقال پولم را انجام دادم و راه افتادم سمت آموزشگاه.
جوان عطرفروش ایستاده جلوی مغازه و کاغذ تستر به رهگذران تعارف میکند. یکی میگیرم. چند قدم میروم و لحظهای میایستم. کافهی سر خیابان پیش رویم است. آموزشگاه که قبل از کافه است! سر میچرخانم دوروبرم. به تابلوی سردر مغازهها نگاه میکنم. برمیگردم. از پسر عطرفروش میپرسم: مگه اینجا بین نهم و دهم نیست؟
«نه، بین ده و یازدهس»
میدانستم. آموزشگاه قبل از کافه است. فقط نیاز داشتم از زبان دیگری بشنوم. یکی که از شک و تردید، از هپروت بیرونم بیاورد. برمیگردم. این روزها خسته و منگم.
آخرین دیدگاهها