طوری که ۱۳ آبان ما گذشت…

نگاهش را به صفحه گوشی انداخت. پنج دقیقه به سه نصف شب بود. حدود ده دقیقه یک ربع قبل بیدار شده بود و تلاشش برای دوباره خوابیدن بیهوده بود. با این فکر که دیشب زود خوابیده است و احتمالن حالا نیازش رفع شده، شروع کرد به خواندن فایلی از دوره‌ی خرده‌خاطره. متنی بود از پرویز دوایی به اسم بلوار دل‌های شکسته؛ با جمله‌های بلند که وقتی به انتها می‌رسید نمی‌دانست این فعل برای چه به کار رفته است و ابتدای جمله چه بوده. فکر کرد که مشکل از خودش است که نمی‌فهمد. یک‌ساعت‌ونیم تقریبن درگیر همین متن حدود ۲۹ صفحه‌ای بود و تا آخر خواند، بعضی جمله‌ها را هم دو یا سه بار. بعد صوت استاد را که ادامه آن ارسال شده بود شنید و متوجه شد که نه، خیلی هم مشکل از او نیست و خاصیت متن همین است. البته او جوجه‌ی کی باشد که بگوید از متن خوشش نیامد چندان. با اینکه نثر به‌سامان و محکمی داشت اما محتوا انگار، یا آنچه گفته می‌شد را دوست نداشت. نمی‌داند شاید این نظر برگردد روزی اما الان جوجه‌ای است که می‌تواند این را درباره خودش بگوید حداقل.

سپس دوگانه‌ای به کمر زد و بعد آزادنویسی کرد. آزادنویسی صبح تجربه‌ای نو بود برایش. صبح‌ها که بیدار می‌شود صفحات صبحگاهی می‌نویسد اما این آزادنویسی با آن صفحات فرق داشت. آن یکی نوشتن از رویا است و پراکنده‌گویی و گاهی سپاسگزاری که معمولن چند دقیقه بعد هم یادش نمی‌آید چه نوشته است. اما این آزادنویسی که اول صبح بود و حدود سه ساعت بعد از بیداری‌اش، خاصیت روشن‌شدگی ذهن داشت و به چند پرسش رسید که البته قبلن به شکل‌های دیگری به آنها رسیده بود و سعی می‌کرد از آنها بنویسد در یادداشت‌های روزانه‌اش. مشکلی که دارد و قبلن هم داشت این است که وقتی پرسش‌ها را برای مثلن یک هفته می‌نوشت که آماده باشد برای نوشتن ازشان، انگار دچار پریشانی می‌شد و نمی‌دانست از کجا و از کدام شروع کند. نوشت یک روزهایی از آن پرسش‌ها اما درست، نه. وگرنه که هم‌چنان همان‌‌ها نبودند. شاید این هم به خاطر وسواس یا کمال‌گرایی کوفتی است. شاید مهم نیست که از کدام شروع می‌کند به نوشتن، فقط شروع کند و درباره‌ی هر کدام که دوست دارد بنویسد و مهم هم نیست که لزومن برای همه‌ی پرسش‌ها آزادنویسی کند. شاید مهم است که آن پرسش‌ها فعلن مقابلش باشند و مدام آنها را ببیند.

وقتی خورشید نور بی‌رمقش را پهن کرده بود وسط زمین، پلک‌هایش سنگین شد و خزید زیر پتو که بخابد؛ در حالی که صدای سرود ملی یا شاید ناملی از مدرسه‌‌ی خیابان پشتی به گوش می‌رسید. در عجب است که چرا دو بار می‌خوانند! یک‌بار یکی از بچه‌ها صدایش را بیندازد توی میکروفن و یک‌بار هم با صدای ضبط‌شده‌ی خواننده‌ی معروف و آهنگش گوش‌ها را بخراشند و هر بار هم همراهی کنند، بقیه. لابد پایه‌ها را محکم می‌کند، لابد سروصدا ریشه‌ می‌دواند و دل‌ قرص می‌کند. افسوس افسوس.

خوابید و نزدیک ظهر با صدای بندری بیدار شد. این دبستان پشتی عکس آن هنرستان پشتی یا شاید مثل همان، ساز خودش را می‌زند. این‌بار صدای جیغ و تنبک بود و دیجی: «شمالی هم می‌ذاریم اما صدای جنوبی‌ها نمیاد». و جنوبی‌ها: «جیییییغ». غلت می‌زد و می‌لولید توی پتو که دوهزاری‌اش افتاد که آها! به خاطر سیزده آبان است.

بلند شد و رفت توی هال. دید مادرش صندلی گذاشته زیر پا، به بچه‌ها نگاه می‌کند و می‌خندد: زمان ما گریه و زاری بود و شعار می‌دادیم، حالا قروفره. گزارش موثق می‌داد مادر که پیرمرد ناظم مدرسه را هم به زور آورده‌اند وسط اما سنگین عمل کرده است.

تمرین‌جا برایش درس‌هایی دارد که از هیچ‌کس و هیچ‌جا نشنیده است. نکته‌ها را هر روز می‌نویسد توی دفتر. می‌داند که به دردش می‌خورد و الان اگر نتواند بگوید اما می‌تواند تشخیص دهد که کدام متن قابل‌قبول است و کدام نه. اما حضور گاهی برایش رنج‌آور می‌شود؛ وقت‌هایی که چند روز از انتشار دور می‌افتد و به‌تبع آن کیفیت و کمیت خواندن هم افت می‌کند. که اگر ارائه ندهد چرا دانش ویرایش و بازنویسی اصلن! امیدوار است که امیدش واهی نباشد. بالاخره راه  می‌افتد و مسیر هموار می‌شود و خواستنی‌ها فراهم. مقاومت را لازم است به خود یادآور شود مدام. همین چیزی که آگاهی به آن، الان مشغولش کرده به نوشتن برای انتشار.

نویسنده‌ساز را هم بود. همین حضور نگهش می‌دارد و اگر نباشد که باز همان ملال است و همان سرخوردگی و پشیمانی از ننوشتن و نینتشاریدن.

چند دقیقه آخر و بحث شعر را مجبور شد رها کند.

دل‌دل می‌کرد که برود پیاده‌روی یا بهتر است با این حالش در خانه بماند و فعلن دست نگه دارد. رفت و به خودش هی نهیب می‌زد تند راه نرود و به عرق کردن نیفتد. هنگام پیاده‌روی معمولن بی‌هوا و حواس انگار که افسار می‌درد.

توی راه جو خرید برای سوپی که فردا قصد دارد درست کند. توی یک مغازه‌ی عمده‌فروشی لباس و خرت‌وپرت‌های جانبی هم رفت. ساق پا می‌خواست. پیرمرد کلی سبدها را بالا و پایین کرد و از جنس‌ها گفت و جنس نشان داد تا فهمید که اصلن ساق پا نبودند و ساپورت بودند. می‌گفت بیست سال است که کار می‌کند و همچین چیزی یعنی ساق پا نشنیده است. نمی‌دانست چطوری خودش را از پیرمرد بکند وقتی گفت: ساق دست بلند دارم می‌شود به جای ساق پا استفاده کرد. اصرار داشت چیزی که می‌خواهد را دارد یا مصر بود چیزی بفروشد. آخرها هم به پلاستیک خریدش که روی پیشخان بود نگاه کرد و پرسید: برنجه؟

– نه جوعه.

– آها برای سوپ جو؟

با لبخند جواب داد: بله

– پس آشپزی هم بلدی؟

– بله.

زنگ تلفن به دادش رسید. با همین حرف‌های بی‌‌سروته خداحافظی کرد و بیرون آمد. با خود فکر کرد که مصداق همان مالت را سفت بچسب، همسایه‌ات را دزد نکن، باید تعارف و رودربایستی را بگذارد کنار و کسی را هول نکند. والا.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *