بعضی روزها هم تنها به رها کردن میگذرد و به نگریستن، شاید هم بازنگریستن. اینکه لنگ روی لنگ بیندازی، بنشینی و زل بزنی به صفحهی مانیتور، تا قسمتهای «آنچه گذشت» خودت را ببینی.
اشک شده بود و میبارید روی صفحات صبحگاهی. یک آن به خود آمد و دید پر از تکرار است. یک جمله، دو جمله، سه جمله، نه، صفحهای تکرار، که جلوی سیلاب را گرفته بود و گونههاش را کمکم خشک و دلش را قرص کرد: من به خدا و به کار خودم ایمان دارم.
همین سه چهار ماه پیش بود، حدودن. که دلریش شده بود دل مادر هم از حال و روز او. میگفت اشکال ندارد گذشته گذشته، دستت بگذار روی زانوت و بلند شو. و حالا هر وقت به گیجومنگی و عمر رفته و ابهام مسیر به تنگ میآید، یادش میافتد که این حداقل دست به زانو گذاشتن است، که حداقل میارزد این راه به بارها و بارها افتادن و دوباره برخاستن.
پس فایل آموختههای قبلی را سروسامان داد. و شعر خواند:
«او فراموش کرده
خاکستر پریشان بر پیکرش را
لغات مرده در دهان و
سرش را که قتگاه رویاهاست.
دیگر به یاد ندارد
نیش تشنة چاقو را
بر کلاف عصبهایش
و بلور نمک را
ذوبشونده بر زخمهایش
…»1
سنت نیک پیادهروی را به جا آورد. سوژههای پیادهروی اگر تکرار هم باشند اما تکراری نیستند. دختر و پسری نشسته بودند روی نیمکت. پسر دستش را حلقه کرده بود دور گردن دختر و برایش دو قرن سکوت میخواند. پسر باهوشی نبود. وگرنه قدر گوشی که این همه به دهان او نزدیک شده بود را میدانست و شعر زمزمه میکرد درش، نه که روضهی دو قرن سکوت سربدهد. بااینحال فکر کرد که علف باید به دهان بزی شیرین بیاید. ما چه بدانیم شاید دختر اهل شعر نیست.
آن پسر لاسو را همچنان را میبیند. اما امشب واقعن دلش به حالش سوخت و با او همدلی کرد، با آن قد دیلاق گردن میکشید و سرش مثل پنکه میچرخید اما هیچ دختر تنها نشستهای نمیدید. ذلیلیّت در سر تا پایش هویدا بود. خدا آدم را نمیکشد که، به این روز میاندازد. الهی که همهی بیماران با هر دردومرضی شفای عاجل بیابند، آمین.
توی نویسندهساز از اهمیت مسیر برای رسیدن به هدف گفته شد. دربارهاش آزاد نوشت. رسید به اینکه هدفی دارد اما نمیداند چطوری در این مسیری که از آن لذت میبرد بگنجاند آن هدف را، یا در این مسیر چه کاری لازم است برای این هدف انجام دهد. پریشانحالی هر از گاهش به این خاطر است، اغلب.
1 ستاره در شن، میرزاآقا عسکری
آخرین دیدگاهها