می‌خوام ولی بدنم نمی‌کشه

دلش می‌خواست هر شب گزارش می‌داد که بیست صفحه از فلان و چهل صفحه از بهمان کتاب خوانده و آن یکی را هم چون نیاز داشته چِت کرده رویش و امروز یکسره خوانده. دلش می‌خواست توی رسانه‌اش روزی حداقل‌ دو مطلب منتشر می‌کرد. دلش می‌خواست تصویر آینده‌ی‌ امیدوارکننده‌اش توی همین روزهای منعکس می‌شد.

اما این دو سه روز، روزها تنها دوسه صفحه خواند،‌ رسانه‌اش بی نوشته ماند و تصویر آینده‌ی درخشان را فعلن هذیان‌هاش مخدوش کرده.

بعد از حدود سه هفته آهسته رفتن و آهسته آمدن که گربه شاخش نزند، بالآخره بیماری ناکارش کرد و فکر و خیال هزار درد لاعلاج عوض این سرماخوردگی به سرش زد و با این فکر و خیال مثل بچه‌ای که آبنباتش را کش رفته‌اند، زار زد و گریست.

دلش همه آن کارها را می‌خواست اما نتوانست انجام دهد چون ماشین نیست، چون هر چند نوشتن از بیماری را خوش ندارد اما بدن دردمند نادیده گرفتن را تاب نمی‌آورد و از درز کلمه‌ها فرو می‌‌کند خودش را.

القصه از امروز خودش را به دمنوش‌گلی‌های مادر و شیوه‌های سنتی درمان سپرد. آن صبوری که حرفش بود، همین جاهاست.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *