از سلامتی و مرگ وودی آلن تا نبرد هنرمند

شب مهمان خانه‌ی عمه بودند. کاغذ همراهش برده بود تا تمرین‌های کارگاه خودواژه را انجام دهد اما تنها چند جمله‌ی آزاد توانست بنویسد که البته آن هم غنیمت است. قصد کرده تمرین‌ها را از جلسه‌ی اول انجام دهد و ثبت کند. گوش شیطان کر، حالش رو به بهبودی است. خشنود است، انگار هدیه‌ای گرانبها به او داده‌اند. وای مرسی! من لایق این هدیه هستم؟ از خود می‌پرسد. چه کلیشه‌ی نویی: آدم تا وقتی سلامتی دارد قدرش را نمی‌داند، از دست که داد متوجه می‌شود چه گنجی داشته و حواسش به آن نبوده. امروز سوزش سینوس‌ها کمتر بود، چشم‌ها کمتر اشک آمد، عطسه‎‌های خرکی‌اش هم شاید به اندازه انگشتان دست بود و از نوشتن و خواندن لذت برد و همین، شکر. «سلامتی یک امتیاز است  نه یک فضیلت» این جمله‌ای است که در وبینار من و سلامتیِ فرشته برگی درباره‌اش گپ زده شد. به امتیاز فکر می‌کند. امتیاز، کسب کردن و تلاش برای به دست آوردن را به یادش می‌آورد. فضیلت انگار از جنس برتری است و چیزی که به دست آوردنش کمتر از امتیاز در اختیار انسان است یا از جنسِ داشتن است. با این اوصاف و با اوضاع اکنونش به یک عبارت می‌رسد: به‌دست آوردن سلامتی و مراقبت از آن.

استاد زمان ثبت تمرین جلسه‌های گذشته‌ی خودواژه را تمام‌شده اعلام کرده بود اما امروز به درخواست یکی از بچه‌ها این اجازه صادر شد. نور به اعضا و جوارحش بتابد. البته به گمانش اجازه تنها برای ثبت تمرین جلسه گذشته بود اما او قصد سوءاستفاده! دارد و می‌خواهد تمرین جلسه‌ی یک را هم ثبت کند. امید که مورد عفو و غفران استادنا قرار گیرد و آسیب نبیند. آمین.

خانه‌ی عمه گریزی از تماشای تلویزیون نبود. سر شام بامداد خمار به راه بود. مادرش آرام و غریب از رمانی که سریال برگرفته از آن است حرف می‌زد. و وقتی جزییاتی از رمان را گفت، شک کرد که آیا او هم رمان را خوانده است اصلن یا نه! دخترعمه‌اش گفت شخصیت دختر سریال، جوانی را که دلباخته‌ی اوست وحشی وصف کرده. با شنیدن کلمه‌ی وحشی، توصیف موها و چهره‌ی پریشان مرد جوان در رمان یادش آمد. مطمئن شد که او هم آن را خوانده اما مادرش انگار که ذره‌بین انداخته بود روی بعضی صحنه‌ها و هنوز برایش زنده و روشن بودند. حسرت خورد که کاش به جای آن زردها آثار شاخص‌ در دسترسش بود و در آن سن کم خواندن را با آنها شروع می‌کرد. البته اگر مادر از خواندن آنها دورش نمی‌کرد، چون بعد از همین بامداد خمار زپرتی هم داستان داشت. مادرش نقش پیام‌آور کلید اسرار را بازی می‌کرد که این داستان می‌خواهد بگوید فلان و بهمان. الان اما مادر آن روزها را درک می‌کند. نگران بود که نکند دخترش هم به همان بلای دختر توی رمان مبتلا شود. چه اسفناک.

صبح را با خواندن ادامه‌ی نمایش‌نامه‌ی مرگ از وودی آلن آغازید. مردی ناخواسته وارد ماموریت جست‌وجوی یک قاتل دیوانه می‌شود اما هیچکس به او نمی‌گوید کار او چیست. در جایی از آن خواند: «گاهی همون کشش‌هایی که یک دیوانه رو به قتل وادار می‌کنه، باعث پیدایش خلاقیت هنری در اون می‌شه.»

صفحات آغازین نبرد هنرمند لحظه‌ای در ذهنش روشن‌تاریک شد. برای جستن آن روشنی کتاب را از قفسه بیرون کشید: «می‌دانید، هیتلر می‌خواست هنرمند بشود. او در هجده سالگی ارثیه‌اش را گرفت، هفتصد کرون، و برای تحصیل و زندگی به وین نقل‌مکان کرد. او برای ثبت‌نام در آکادمی هنرهای زیبا و بعد از آن برای مدرسه معماری اقدام کرد. آیا تا به حال هیچ از او نقاشی دیده‌اید؟ من هم  ندیده‌ام. مقاومت او را مغلوب کرد. شاید به نظرتان مبالغه‌آمیز بیاید اما باید بگویم برای هیتلر شروع جنگ جهانی دوم آسان‌تر از روبه‌رو شدن با یک بوم چهارگوش سفید بود.»

این تلنگر باعث شد بخش دوم کتاب که درباره‌ی حرفه‌ای شدن است را باز بخواند و به خود بگوید: نگار، هیچ‌کس به هیچ‌برش نیست که تو چه می‌کنی یا چه می‌نویسی، هیچکس قرار نیست تو را به خاطر اشتباهاتت دار بزند، برو به دل خطر، اشتباه کن و از مسیر لذت ببر. هیچ چیزی ارزش ندارد که بیش از این وقت و عمرت را تلف کنی.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *