خلاصه داستان «در تبعید»:
پیرمردی به اسم سیمیون و یک جوان تاتاری که هر دو در سیبری تبعیدند؛ مقابل رودخانه و کنار آتش نشستهاند، با هم حرف میزنند.
جوان بهخاطر دوری از مادر و همسر ابراز دلتنگی میکند اما پیرمرد به او اخطار میدهد که گول شیطانی که در جلدش رفته را نخورد و برای اینکه زندگی خوبی داشته باشد باید گذشته و آدمهای گذشته زندگی خود را به کل فراموش کند. و برای تأیید حرف خود از مردی یاد میکند و میگوید که پانزده سال پیش به همانجا یعنی سیبری تبعید شد؛ او به حرفهای پیرمرد گوش نداد و همسرش را نزد خود آورد اما سه سال بعد همسرش با مردی فرار کرد و رفت. چند سال بعد هم دختر نوجوانش را آورد اما دختر مسلول شد.
جوان تاتاری صبح صدای مسافرها را از آنور رودخانه میشنود. پیرمرد و دیگر پاروزنان را بیدار میکند و راهی آن سوی رود میشوند.
مرد مسافر همان است که شب گذشته پیرمرد قصهاش را برای جوان تعریف کرده بود. دکتر تازهای پیدا کرده بود و میخواست دخترش را برای مداوا نزد او ببرد.
پیرمرد با نگاهی تمسخرآمیز که انگار چیزی را اثبات کرده باشد، رو به مرد میکند و میگوید: بالاخره در سیبری هم میشود زندگی کرد، زندگی…
آخرین دیدگاهها