_ صبح ساعت حدود ۶ بیدار شدم و همانموقع صفحات صبحگاهی را نوشتم. به خودم گفتم که مگر دیشب که خوابیدی به خودت نمیگفتی کاش زود بیدار شوی و بنویسی. خب الان پری مثانه سبب خیر شد. پس بنویس. نوشتم اما بعد دوباره چرت زدم تا ساعت ۹ که آلارم برای نوشتن به صدا درآمد که هااااای بلند شو. اما صدایش را خاموش کردم و گذاشتم ساعت را روی ۱۰، دیکتاتورگونه. این بین هم مادر آمد یادآوریام کرد که مگر نمیخواستم بروم بیرون.
_ بله، ساعت حدودن ۱۰ برخاستم و رفتم پیش باستانی، رواندرمانگر لپتاپم. خیلی ناز دارد این لپتاپ. آخر کدام آدمی به این مرحله از عرفان رسیده که لپتاپش را ببوسد. گفت نیاز به آنتیویروس ندارد اصلن، روی ویندوز سوار است آنتیویروس. حذفش کرد و سوال پرسیدم درباره آموزشگاه کامپیوتر. دو سه تا را معرفی کرد. گفت این چند جا را خودم مربی بودم. حالا فردا تماس بگیرم ببینم اوضاع از چه قرار است. پیشنهاد آموزش آنلاین هم داد اما خودش گفت که بهتر است در آغاز این نوع آموزش حضوری باشد. من هم گفتم که تاحالا این کارهای عملی با کامپیوتر را انجام ندادهام و بهتر است که حضوری بروم.
_ رسیدم خانه یادم افتاد که نپرسیدم دربارهی پرینت گرفتن کتابها. پیام دادم. گفت پشتورو یک کاغذ آ۵ میشود ده هزار تومان. تشکر کردم. تو را به خیر و ما را به سلامت. خب با این حساب میشد حدود دو میلیون و فلانقدر همین دو کتاب هر کدام حدود ۱۲۰ صفحه. پیدیاف چه بدی داشت مگر. عادت میکنی.
_ در کتابنقد از کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی برایمان خواند استاد. از بخشی از مقالهی آن با همین عنوان. دربارهی نوشتن خاطرات و نحوه دگرگونی برخورد اطرافیان با دیدن دفتر خاطرات صحبت شد، و مصداقش دگرگونی برخورد مردم و جامعه با قضیه حجاب و روابط دختر و پسر. حرفهای استاد دربارهی خردهفرهنگی که خودش را تحمیل میکند دوست داشتم. بهنظرم شبیه فرقههای مذهبی آمد خردهفرهنگ.
_ تا بلوار موذن رفتم برای خرید قهوه از شعبه دیگر قهوهفروشی سیاح، که دیروز پرسیده بودم و آدرس داده بود این شعبهی نزدیک خانه. دیگر نمیصرفد. قهوه را هم باید بگذارم کنار. آنجا که رسیدم متوجه شدم شعبه دیگرشان کافه است، نه قهوه فروشی. و کدام کافه ساعت یازده و نیم صبحی که نزدیک ظهر باشد باز است؟ باز بودند البته بقیه کافهها اما این یکی نبود.
_ ظهر آمدم چرتکی بزنم و تا چشمانم گرم شد، زنگ آلارم به صدا درآمد باز که هااااای نیم ساعتت تمام. صدایش را در گلو بستم. اما بدنم کوفته بود و دوست داشتم بخوابم. چند وقت است خواب عمیق و خستگی درکن نرفتهام. کاش امشب بروم.
_ نویسنده ساز بودم. بحث دربارهی چه بود؟ آها با صد جمله پیش رفتیم. اول اینترزنان پانزده جمله آزاد نوشتم. در مرحله دوم یکی از آن شماره یا جملهها را انتخاب کردیم و متمرکز به آن، پانزده جمله بعدی را نوشتیم. من دربارهی انتشار نوشتم. حس میکنم نفس انتشار حالم را خوب میکند اما اینکه این انتشار هم چه باشد برایم مهم است انگار. یعنی هر انتشاری هم حالم را خوب نمیکند. باید بیشتر دربارهاش بنویسم. یعنی لزوم انتشار بیشتر به نظرم آزادنویسی بیشتر میطلبد. و آزادنویسی من هنوز کم است. خواندم هم کم است البته. همه اینها نظم میخواهد. برای اینکه به آرامشی برسم نظم میخواهم.
_ نوشتمرین برایم عجیب بود قدری. ترکیب کلمههای بچهها دور از ذهن بود. یعنی کلمههایشان در زبان عادی و روزمره کنار هم قرار نمیگرفت. به همین خاطر خلاقانه و جالب میشد. اما کلمههای من همنشینیشان معنایی به ذهن متبادر میکرد و غریب نبود. وقتی دربارهاش نوشتم به این نتیجه رسیدم که لزومن معنیدار نمیشوند ترکیبهای من. بلکه چون بیشترشان ذهنی بودند، ترکیبشان نو و دور از ذهن و خلاقانه نمینمود (چه چندش. نمودن!). تا اینکه استاد تمرین خودش را فرستاد و تنوع کلمههایی که نوشته بود دیدم و دربارهاش پرسیدم. متوجه شدم که من اشتباه فهمیدهام. باید با تداعی پیش میرفتم درحالی که من کلمههایی را نوشته بودم که دوست دارم. ای وای گویوم.
_ دارم فکر میکنم که «الاهی بمرم برات» میتواند اصطلاحی باشد مثل «مکش مرگ ما». و برای شعرهایی استفاده شود که خالی از خیال و دیگر عناصر شعریاند. مثلن فلانی شعرات «الاهی بمرم براتیان».
آخرین دیدگاهها