چه خریدی چه درمانی

_ مثل بچه‌های خوب صفحات صبحگاهی نوشتم.

_ مثل بچه‌های حرف گوش‌کن‌ مردم، لیوان‌لیوان چای سبز نوشیدم. می‌گویند آنتی‌اکسیدان دارد و برای آلرژی فصلی هم خوب است. عطسه‌های رگباری‌ام قدری کمتر شده است. عطسه‌هایی که انگار از سوراخ باسنم بالا می‌آید و چهارستون بدنم را می‌لرزاند، از دماغ و چشمم هم سیلاب راه می‌افتد و تازه پریود که باشم با هر عطسه‌ی آن شکلی پولوق پولوق بیرون آمدن خون از خودم را حس می‌کنم. سیل ‌آب و خون. چه شود. ببین از چای سبز به کجا رسیدم. خلاصه که چای سبز خوب است. من ازش راضی‌ام خدا هم ازش راضی باشد.

_ کسی که توو این گرما توو این شرجی می‌رود پیاده‌روی مثل کیست؟ آفرین. مثل بچه مثبت‌های تناسب اندامی رفتم پیاده‌روی. پیرمردی را دیدم. ایستاده بود جلوی در خانه‌اش، با زیرپیراهن سفید و پیژامه آبی، دست‌ها به کمر. به ماشینی نگاه می‌کرد که اریب پارک شده بود توی پیاده‌رو و رفته بود توی حلق خانه‌اش.
جوانی باریک‌اندام خودش را رساند به ماشین و سلام کرد.
پیرمرد که به نظر می‌آمد الآن است که تکه‌پاره‌اش کند، گفت: سلام همسایه‌این؟
_ سینام حاج آقا!
_ آها سینا جون خوبی؟ قربونت برم.
جوان آمد جلو، دست داد و توضیح می‌داد که یه لحظه پارک کرد که برود کاری انجام بدهد و زود برگردد.
از آنها دور می‌شدم. صدای پیرمرد را می‌شنیدم که تعارف حواله‌ی جوان می‌کرد و می‌گفت: به آقای دکتر سلام برسون.

_ رفتم کتابفروشی. مثل بچه‌های بهانه‌گیر که توی خیابان دهانشان تا بناگوش باز است و پدر و مادر را ذله می‌کنند. رفتم و چشمتان روز بد نبیند. قیمت کتاب‌ها سر به فلک کشیده بود، بیش از دو برابر و کتاب‌های چاپ قبلی همه برچسب خورده بود و قیمت‌ها را تغییر داده بودند. می‌خاستم فرار کنم اما در شأن خودم ندیدم که دست‌خالی بیرون بیایم و به خاطر چیز باارزشی مثل کتاب زورم بیاید پول بدهم. اما من به گور خودم خندیدم. من شکر خوردم. تازه یکی از کتاب‌ها را هم که برچسب نخورده بود و من به هوای همان قیمت روی جلد برداشته بودم پس دادم. نزدیک بود سکته کنم و الان این پست هم نباشد، وقتی 4 خودکار بیک را برداشتم و دختر پشت صندوق‌دار گفت دانه‌ای، عددی، یکی، تایی، نمی‎دانم واحد شمارش خودکار چیست، خلاصه هر کدام 57 تومان است. در حالی که پرسیده بودم و گفته بود 25 تومان. خداراشکر قیمت را توی سیستم بررسی کرد دوباره و از مرگ حتمی نجاتم داد. همان شد که اول گفته بود. جانم برایتان بگوید که 3 کتاب نازک‌مردنی و 4 تا خودکار خریدم 854 هزار تومان. کتاب‌های نمایش‌نامه‌ای هم که برای حلقه ادبی می‌خواستم، نداشت اما دست یکی از اعضای گروه طلا که فایل پی‌دی‌افش را برایم فرستاد.
قبل‌ترها اسم خریددرمانی را که می‌شنیدم می‌گفتم چه اوضاع جیب بر وفق مراد است که خرید برایشان درمان است. خدا به همه بیشتر بدهد،‌ کور شود هر آنکه نتواند دید، ما که بخیل نیستیم. تا رسیدم به اینجا که دلیل نمی‌شود خریددرمانی کسی همان خریددرمانی من باشد‌. یکی‌ مثلن با خریدن هر دم یک مدل لباس لذت می‌برد، من هم حدود همان قیمت پول بابت کتاب می‌دهم. اما امروز حس کردم که دیگر کتاب هم برایم خریددرمانی نیست. دوست داشتم آدم بی‌خیالی بودم که پول، هرطور و از هر جا بیاید خرج می‌کند و لذت می‌برد و دنیا به یک برش هم نیست. اما من این را بلد نیستم. پول زحمت‌کشیده‌ی یکی دیگر را چطوری خرج کنم، لذت هم ببرم. خجالت می‌کشم، احساس بی‌کفایتی همه وجودم را می‌گیرد هر بار. امروز به آن دختر صندوق‌دار پشت باجه حسرت بردم. کاش من جای او نشسته بودم. هم صندوق می‌زدم و درآمد داشتم، هم همانطور می‌خواندم و می‌نوشتم و از این‌ها دور نمی‌افتادم، مثل شغل‌ نکبتی قبلی.

_ لپتاپم هنگید و ظهری یکی‌دو ساعت مرا عنترومنتر خودش کرد. دوسه بار خاموش روشنش کردم. صبر کردم و الان اما با سلام و صلوات کار می‌کند. به قول مادر مثل بچه‌هایی که تخم‌شان را با بسم‌الله انداخته‌اند. فکر کنم باید ببرمش پیش درمانگر. چقدر ناز دارد واقعن این لپ‌تاپ. کدام آدمی به این مرحله از عرفان رسیده که هر چند روز لپ‌تاپش را ببوسد. هیچ قدرم را نمی‌داند.

_ امروز هم آزاد نوشتم، مثل بچه‌هایی که بعد از بازی حسابی تخلیه انرژی شده‌اند. مخصوصن بعد برگشتن از کتابفروشی که مغزم داغ بود و فکری، نفهمیدم چطوری یک ساعت و ده نوشتم و گذشت. آرام‌بخش بود و خنک‌کننده.

_ یکی از بچه‌های نویسنده‌ساز از استاد پرسیده بود در زندگی چطوری با «خب که چی» توی ذهن‌تان برخورد می‌کنید؟
آنچه که از پاسخ استاد دریافتم این بود که کار سختی نیست با یک «خب‌‌ که چی» همه‌ی زندگی برایت پوچ شود. اتفاقن ما با آگاهی خردمندانه نسبت به این پوچی می‌توانیم برای زندگی معنا بسازیم. ما معنا را سوار زندگی می‌کنیم.‌ این از حماقت نیست، اتفاقن برخورد خردمندانه است. شنیدم مثل بچه‌‌ای تشنه‌ی نصیحت.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

65 − = 59
Powered by MathCaptcha