خلاصه داستان:
روزی از روزها مارفا، همسر یاکف تابوتساز بیمار میشود.پیرزن اما مثل روزهای گذشته برمیخیزد و به کارهای خانه میرسد، درحالیکه یاکف تمام آن روز مشغول نواختن ویولن و جمع زدن ضررهای سالیانهاش است. زن تاب نمیآورد و غروب در بستر میافتد. فردا همین که آفتاب میزند او را به بیمارستان میبرد اما پزشکیار به این بهانه که پیرزن عمرش را کرده است، در تشخیص و مداوای او سهلانگاری میکند.
یاکف، خشمگین از پزشکیار، ناچار مارفا را به خانه برمیگرداند و همان روز شروع میکند به ساختن تابوت؛ چون فردا و پس فردا عید است و روز یکشنبه و دوشنبه هم سنگیناند و بیشگون. پس چهار روز نمیتواند دست به سیاه و سفید بزند؛ درحالیکه زن بینوا امروز و فرداست که بمیرد.
تابوت را میسازد و قیمت آن را در دفترچهی خود مینویسد. مارفا تا سپیدهی صبح بیشتر دوام نمیآورد و درمیگذرد. در و همسایه و چند مرد روستا نیز به یاری میآیند تا مارفا را به خاک بسپارند.
یاکف هنگام برگشتن از گورستان، با روتشیلد (همکار گروه موسیقی) مواجه میشود. سراغش آمده بود تا او را برای نواختن در مراسمی به گروه دعوت کند اما او با تشر روتشیلد را از خود میراند. یاکف مغموم و فسرده زیر درخت بیدی مینشیند و به تمام بدیهایی میاندیشد که در حق زنش و دیگران روا داشته است. تمام شب و غروب را به این فکرها و نواختن ویولن میگذراند و صبح به سختی از بستر درمیآید. سپس به بیمارستان میرود و درمییابد که مردنی است. برمیگردد، جلوی در خانه مینشیند و شروع میکند به نواختن ویولن.
پس از آن یاکف تا غروب در بستر میافتد و وقتی کشیک بر بالینش آمد، با صدایی نارسا میگوید ویلونم را به روتشیلد بدهید.
و تمام.
اسم داستان: «ویلن روتشیلد»
آخرین دیدگاهها