این یکی از داستانی که پیش از این گفته بودم داستان کوتاه بلندی است هم بلندتر بود. حدود هفتاد صفحه است و اسمش: «اتاق شماره 6». داستان را یکبار خواندم و لازم است حداقل یکبار دیگر بخوانم. اما خلاصهاش این است که: ایوان دمیتریچ، یکی از بیماران اتاق شماره 6 است. این اتاق ساختمانی است در گوشهای پرت از بیمارستان. ایوان تحصیلات خود را به دلیل فوت پدر و ناتوانی در امرار معاش رها کرد و پس از آن دچار بیمارییی شده بود که فکر میکرد همه مدام او را تعقیب میکنند و به او مضنوناند.
همه بیمارستان و مخصوصن اتاق شماره 6 در وضعیت نابسامانی از لحاظ بهداشت و درمان به سر میبرد. رییس بیمارستان، پزشکی است به اسم آندری یفیمیچ. او تمایل داشت کشیش شود اما به اصرار پدر به پزشکی روی آورده است و حالا هم تلاش سودمندی که شایستهی رییس و پزشک بیمارستان باشد، برای بهبود اوضاع بیمارستان از او سر نمیزند.
از قضا روزی دکتر به اتاق شماره سر میزند و با ایوان دمیتریچ صحبت میکند. حرفهای ایوان درخور یک دیوانه نیست؛ به طوری که پزشک درمییابد فقط یک آدم عاقل در شهر وجود دارد و او هم دیوانه (ایوان) است.
به واسطه این دیدار، رفتوآمد دکتر به اتاق شماره 6 برای صحبت با ایوان بیشتر میشود و چنان در مرکز توجه و سوء ظن قرار میگیرد، که خود او را در اتاق شماره 6 بستری میکنند.
آخرین دیدگاهها