روایت بی‌غرض و مرض

مردی و زنی که در یک شهر ساحلی مسافراند، با هم آشنا می‌شوند. هر دو ازدواج کرده‌اند اما از زندگی خود ناراضی‌اند و بین‌شان رابطه‌ی عاطفی و صمیمانه‌ای شکل می‌گیرد. زن بااینکه خواهان این رابطه است اما از آن احساس گناه می‌کند. مرد اما زن و رابطه‌اش را مثل همه‌ی زن‌ها و رابطه‌هایی می‌داند که تا به حال داشته است؛ و در تصورش این رابطه نیز با جدایی به خاطره‌ای دور و مبهم می‌پیوندد.

تا اینکه هر کدام به شهر و خانه خود برمی‌گردند اما مرد قصه‌ی ما متوجه می‌شود که ای بابا! این زن برایش مثل باقی زن‌ها نیست و هر چه می‌گذرد خاطرات آن روزهای آشنایی محو که هیچ بلکه زنده‌تر می‌شود. بی‌تاب و بی‌طاقت بهانه‌ای می‌جوید و دروغی می‌گوید و خانه و همسر را ترک می‌کند و به جست‌وجوی زن به شهر او می‌رود. شب به این امید که شاید او را در سالن تئاتر بیند به تئاتر می‌رود و از قضا هم می‌بیند. اما زن از او خواهش می‌کند که از آنجا برود و زمانی دیگر خودش به سراغ او خواهد رفت.

آن شب از هم جدا می‌شوند و پس از آن زن هر یکی‌دو ماه یکبار، به بهانه‌ی مراجعه به پزشک زنان راهی شهر محل سکونت مرد ‌شود و اینگونه یک زندگی پنهانی را با هم تشکیل می‌دهند و همواره به این می‌اندیشند که چگونه خود را از این دوری و کتمان رابطه برهانند.

 

این چه بود؟ این خلاصه‌ی داستانِ بانویی بود با سگ کوچولویش: «بانویی با سگ کوچولویش».

کُشتم خودم را که بی‌سوگیری شخصی و بی‌قصد و غرض و مرض، فقط سیر روایت را بیان کنم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

63 − = 59
Powered by MathCaptcha