پچنگ‌ها دست مشنگ‌ها را از پشت بسته‌اند

اسم داستان چیست؟ «پِچِنگ»

 در ابتدا و پیش از خلاصه، ذکر آنچه که در پانوشت صفحه، در توضیح معنای «پچنگ» آمده لازم می‌نماید؛ و آن چیست؟

پچنگ: نام قبیله‌ای ترک‌تبار که بین قرون 8 تا 12 میلادی در استپ‌های ولگا می‌زیستند.

 

و اما خلاصه:

پیرمردی که افسر بازنشسته‌ی قزاق است، هنگام بازگشت از شهر به ده خود با آقای وکیلی هم‌قطار می‌شود.وکیل برای انجام کاری به روستایی می‌رود که نه ورست (فعلن از تبدیل آن به کیلومتر خودمان عاجزم. اگر می‌تانید زحمتش را بکشید) با روستای پیرمرد فاصله دارد. پیرمرد به وکیل پیشنهاد می‌دهد که امشب را در خانه‌اش، نزد آنها بماند و صبح هم با کالسکه‌ی خود راهی‌اش می‌کند؛ چون تا به ایستگاه برسند غروب است و وسیله‌ای برای رفتن به روستا گیرش نمی‌آید. وکیل به‌ظاهر چاره‌ای ندارد، پس می‌پذیرد.

هنگام صرف شام، وکیل از خوردن ژامبون امتناع می‌ورزد و به نان و خیار بسنده می‌کند. پیرمرد علت را می‌جوید و او پاسخ می‌دهد که گیاهخوار است. همین گفته دستاویزی می‌شود تا پیرمرد به چنان ترهاتی درباره‌ی زن و تحصیل و گیاهخواری و فرزندداری و… بیافتد، و چنان خاطرات وحشیانه‌ای را زنده کند که مغز وکیل بیچاره سوت بکشد و دود از سرش بلند شود.

وکیل هر طور بود شب را به صبح رساند تا وقت رفتن رسید. پیرمرد کالسکه را برایش آماده کرد و سوار شد. هنگام حرکت سربرگرداند و چنان به پیرمرد نگریست که گویا دلش می‎خواست او را مانند مساحی که چند سال پیش او را «پچنگ» خطاب کرده بود،خطاب کند یا چیز دیگری بگوید اما حجب و نزاکتی که او را تمام شب به سکوت واداشته بود، مانعش شد. با این وجود وقتی کالسکه به دروازه‌ی حیاط رسید فریاد زد: «من از شما منزجرم» و از نظر ناپدید شد.

 

 و باز در اینجا لازم به ذکر است که نگارنده اعلام دارد، از اینکه چرا مترجم در جمله‌ی آخر به‌جای «منزجرم»، «متنفرم» ترجمه نکرده است؛ در سرش خارخاری ایچاد شده است. تا باشد از این خارها. خارخار کلمات. خار کلمات. نه کلمه‌ها. ها. شاید بهتر باشد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

84 − 79 =
Powered by MathCaptcha