صبح معمولی آدم معمولی

با صدای زنگ در بیدار شدم از خواب. صدای مادر را می‌شنیدم که می‌گفت: بله بله. گوش به زنگ بودم و فراموش نکرده بودم که کتاب سفارش داده‌ام. حدس می‌زدم که پستچی است. مادر رفت پایین بسته را گرفت. گیج‌ومنگ می‌دیدم که آمده توی اتاق و بسته را می‌گذارد روی میز، اما با دهان بسته ان‌ومن کردم و اشاره که بده به من. درازکش دستم را کشیدم، بسته را قاپیدم و گذاشتم کنارم. در همان مست‌هوشیاری خواب‌وبیدار از اینکه بسته را مثل نوزادی که به آغوش مادر بدهند گرفتم و گذاشتم کنارم، از خودم خنده‌ام گرفت. لابد مادر هم تعجب کرده بود که چند دقیقه بعد دوباره آمد، از لای در نگاه کرد و رفت.

می‌دانستم حرفی داشت اما نگفت. از رختخواب جستم و به آشپزخانه رفتم. گفت که می‌خواست برود سبزی بگیرد اما چون قدری ناخوش است و دارد شرشر عرق می‌ریزد، باید برود حمام. اگر می‌توانم من بروم. صفحات صبحگاهی را ننوشته بودم. اما گفت که سبزی زود تمام می‌شود و چون هم نمی‌خواستم او برود و هم می‌خواستم که پیش از ساعت دوازده برگردم و به وبینار برسم، جلدی صورتم را شستم، مسواک زدم و لباس پوشیدم، قدری کرم‌مرم زدم و رژمژ و راه افتادم.

نمی‌دانم چند وقت است، البته به جز دو روزی که درگیر جابه‌جایی بودیم، فکر کنم امروز بعد از حدود پنج ماه صبح را دیدم. آفتاب تیغ کشیده بود وسط خیابانی که هنوز هم برایم ناآشنا و تازه است. در ساختمان روبه‌رویی‌مان، زنی که موهای فرفری سیم‌تلفنی‌اش نرسیده به شانه بود، آمده بود توی بالکن و رخت می‌آویخت روی رخت‌آویز. هیبت مردانه‌ای داشت و با آن مدل مو، تا به پایین نگاه نکرد و لحظه‌ای چشم توو چشم نشدیم، شک داشتم هنوز که زن است. بازارچه به خلوتی خیابان نبود یا بهتر است بگویم تقریبن شلوغ بود. بالاخره روز شنبه‌ای بود بعد از سه روز تعطیلی. ایستاده بودم توی صف و به چهره‌ی مرد سبزی‌فروش نگاه می‌کردم. با خودم می‌گفتم یا خدا، این آدم فکر نکنم به خواست من اهمیتی بدهد، برای اینکه جنس روی دستش نماند از همه نوع بسته می‌کند و به مشتری می‌دهد. یکی به نوبتم مانده بود که صدای خانم پشت سری‌ام را شنیدم، تلفنی حرف می‌زد: ببین این آقاهه خیلی بداخلاقه. برگشتم و با لبخند گشادی نگاهش کردم. گفت: بلند گفتم؟ سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. باز هم مثل اغلب همیشه‌ها پیرمردی مشتاق حرف زدن و ارتباط، در کمین بود، کنارمان. او هم در جریان قرار گرفته بود، خطاب به خانم پشت سری گفت: فکر کردم با منید. گفتم با کیه! آخه من به این خوش‌اخلاقی. نوبتم رسیده بود. چهره مرد سبزی‌فروش غلط‌انداز بود. پرسید از کدام می‌خواهم و همان را برایم پیچید و گره زد. دلم برایش سوخت. صدای زن را شنیده بود اما سر را حین کار بالا نیاورد، انگار که نشنیده.

برگشتنی از افق کورش به سفارش مادر یک شیشه روغن گرفتم و دو بسته نواربهداشتی برای خودم. البته ماکارانی هم می‌خواست که چون مانا نبود نگرفتم (تبلیغ زیرپوستی رسانه‌ی مثلن لیبرال). همین یک شیشه و دو بسته چقدر شد؟ ۸۰۰ و خرده‌ای. من آه و فغان. حتا دختر صندوق‌دار هم آه و فغان؛ وقتی گفت ۸۰۰ و فلان‌قدر شده، شرمگین سرش را تکان داد و من هم با او، هر دو سرگردان. گفت: خستم خسته، بریده بریده. چهره‌‌ی بی‌رنگ و پلک‌های سنگینش هم همین را می‌گفت. گفتم: خسته از کار، بی‌خوابی، فکر… گفت: خسته از این وضعیت… و فکر کردم که امروز انگار قیافه‌ی همه غلط‌انداز است.

رسیدم خانه و مشتاقانه آماده می‌شدم برای شروع کارگاه کتابنقد. استاد تا گفت سلاااام… برق مکانش قطع شد و لبخند در چهره‌اش خشک. مانده بودم که چرا استاد از لبخند بیرون نمی‌آید. چند ثانیه گذشت و متوجه شدم که تصویر قطع شده است. منتظر ماندیم قدری تا اینکه اطلاع دادند که کلاس افتاد برای ۹ شب.

شروع کردم به آزادنویسی. بیست و پنج دقیقه نوشتم و بعد از آن یک ساعت از سنگی بر گوری آل‌احمد خواندم. دبیرستان و سال‌های اول دانشگاه از این مرد چیزی خوانده بودم و حالا با این متن و با این زبان زنده دارم شیفته‌اش می‌شوم و حسرت می‌خورم که چرا این همه دور بودم و پرت از فضا. اما خب همه‌اش هم تقصیر خودم نبود. پرتی هر کسی به نظرم به فضا هم ربط دارد. باز قدری آزاد نوشتم و پراکنده.

در نویسنده‌ساز استاد به اهمیت نوشتن گزارش نیک تاکید کردند. حقا که نیک گفتند. جوری که آدم از ننوشتن می‌شرمد. و من از ترس اینکه او امجک‌های نداشته‌اش را بالا بزند و زیر لودان بی‌باران نفرین کند، همت گماشتم به انتشار.

بعد از نویسنده‌ساز به بهانه‌‌ی پیاده‌روی، رفتم بربری گرفتم یا به بهانه‌ی بربری گرفتن رفتم پیاده‌روی. نمی‌دانم زور کدام می‌چربد بوخودا. هر دو را عاشقم. من عاشق بربری و پیاده‌روی و نوشتنم. هر سه را.
برگشتنی یک ساعت آزاد نوشتم.

مریم نانکلی مقاله‌ای نوشته است درباره‌ی سنگی بر گوری که در کانالش هم منتشر کرده بود. آن را هم خواندم و برای خواندن سنگی بر گوری مشتاق‌تر شدم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 + 1 =
Powered by MathCaptcha