پرسش و پاسخ طلایی

_ گاهی متوجه گذر زمان نمی‌شوم حین نوشتن صفحات صبحگاهی. گاهی اما زمان برایم سخت و کند می‌گذرد و جانم به لبم می‌آید تا سه صفحه را تمام کنم. وقت‌هایی که همان لحظه‌ی بعد از بیداری نوشتن نمی‌آغازم و دقیقه‌ها و گاه حتا ساعتی توی رخت‌خواب می‌لولم و خیال می‌بافم، به این درد مبتلا می‌شوم. ذهن و جسمم را خسته می‌کنم و توانم را می‌فرسایم. بی‌نتیجه. هیچ و پوچ.

_ امروز دوباره برگرداندم به حالت قبل میز را. آره اینطوری که طرف عرض میز بنشینم، اتاق بازتر است برای نشستن و خابیدن. اینطوری پنجره را کامل در اختیار دارم و او هم مرا بغل می‌کند. من خراب پنجره‌ام. پنجره هم خراب من؟ امروز دقت کردم به این موضوع و پی بردم که اتاق چقدر شبیه دفتر کار شده است. این را که فهمیدم از رنج کمداشت‌ها کاسته شد و شکرگزار هم شدم حتا.

_ پلولوبیای نذری خوردم. ماست‌خیار هم درست کردم. آویشن و فلفل سیاه و نمک‌پاشش هم کردم و زدم تنگش. نوش جانم. به برکت نذری‌های این چند روز، مادر از غذا درست کردن معاف شده است. قبول باشد ازشان. هم مادر از فکر و سوال «چه درست کنم؟ چه درست کنم؟» رها شده و هم ما گرسنه نمی‌مانیم. جوری که هم آنها لذت می‌برند، هم ما.

_ امروز پیاده‌روی نرفتم. متاسفم واقعن. این تاسف را می‌انتشارم تا رفتن را به خودم یادآوری کنم.

_ در نویسنده‌ساز آناهیتا و سحر وصل شدند و از هم پرسش و پاسخ کردند. چقدر از فعل کردن بدم می‌آید. پرسش را می‌کنند اما پاسخ را که نمی‌کنند. پاسخ را می‌دهند. نه پرسش را هم نمی‌کنند، می‌پرسند. سوال را می‌کنند. مصاحبه یا گفت‌‌وگوی پرسش و پاسخی با هم داشتند. بهتر شد؟ کاش دادن و کردن را بتوانم از کره‌ی زمین حذف کنم.
یکی از سوال‌های آناهیتا از سحر این بود که دوست خوب از نظر تو چه ویژگی‌هایی دارد یا چطوری باشد تو به او می‌گویی دوست خوب؟ سحر گفت کسی که نخواهد آدم را تغییر بدهد. اگر کسی می‌خواهد آدم را تغییر بدهد یعنی از بودن با ما اذیت است خب برود. و آنموقع بود که دوست داشتم لپان سحر را ماچ‌پاشی کنم. در نوت گوشی‌ام پوشه‌‌ی «پندونه»ای دارم که آنجا نوشته‌‌ام «به امید تغییر آدم‌ها با آنها ارتباط برقرار نکن. در رابطه، آدم‌ها را یا همانطوری که هستند بپذیر یا رها کن.»

_ از روزی که استاد این شعر را برایمان خواند، هر روز و امروز هم برای نمی‌دانم چندمین بار خواندمش. کدام شعر؟ شعر نصرت رحمانی.
«لیلی
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق طلب می‌کند…»
با صدای بلند می‌خوانم اما استاد که می‌خواند‌ بهتر درمی‌یافتم و به جانم می‌نشست.‌ نمی‌دانم او آن همه احساس را چطوری می‌ریزد توی خواندنش؟ شاید اول باید چیزی داشته باشی اصلن. نمی‌دانم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

56 − 55 =
Powered by MathCaptcha