باید میرفتم. غمگین بود دلم. نبستم صدای موسیقی را. لباس پوشیدم. خیلی سریع. آرایش کردم. شتابان. با موسیقی. گرسنه بودم. نه زیاد. شاشدار. خالی کردم مثانهام را. راه افتادم. باید میرفتم. خیابان خلوت. گرم. نفسگیر. دم. از فرعیها رفتم. ماشینی شاسی بلند. که اسمش را نمیدانم. که یاد نگرفتم هرگز. اسم ماشینها را. ایستاد تا رد شوم. تشکر کردم. با علامت سر. گذشتم. مرد جوانی، ایستاده سر فرعی چهارم. به گمانم. کنار ساختمان نیمه کاره. کارگری بود. ظاهرن. هول برم داشت از دیدنش. دستش به خشتک بود. حس کردم میخواهد بکشد پایین. البته پیش از دیدن من دست به خشتک بود. پس لابد میخواست بشاشد. ایستاده. با حس سرفرازی. با سربلندی. چه میدانم. نمیدانم.
تند کردم. قدمهایم را. فکرها توی سرم. لبخند به لبم. موقع پیادهروی اغلب اینطورم. گاهی لبخند به لب. گاهی اشک به چشمها. گاهی اما رقیقتر. به چهره نمیآیند این احساسها. سعی میکنم جمع کنم خودم را. اما نمیگیرم جلوی خودم را. نکند فکر میکرد، بدم هم نمیآید. جوان کارگر. که از گوشه چشم میدیدم. نگاه دنبالهدارش را. قبر پدرش. قبر پدر فکر او. که به من ربطی ندارد. تند کردم. میرفتم. تا رسیدم به پارک. دور اول، گربهای دیدم. کوچک اما نه تازه متولد شده. دست کشیدم سرش. نوازیدمش. حرف زدم با او. مهر ورزیدم. رد شدم. میدیدند. آنها که نشسته بودند. گروه خانمهایی میانسال. همدلی کردند. با گربهی کوچک گرسنه. آخی. نازی. رد شدم. دور دوم، همانجا بود. گربهی کوچک. نشستم باز. مقابلش. نوازیدمش. یکی از خانمها گفت ببرش، اینقدر که دوستش داری. گفت دو تا پرشین دارد. بیصدایند. صبح غذا میخورند. میخوابند تا شب. گفتم جایش را ندارم. اما دروغ چرا. هنوز قدری میترسم. اما دروغ چرا. هنوز قدری چندشم میشود. اما دورغ چرا. نمیگذارند. مادر. پدر. برادر. گفت ببین دخترم بیا ثواب کن. پولش را هم میدهم. برو شیر برایش بگیر. گربهی شیری نبود. معلوم بود. حس کردم نباید بخورد. ضرر دارد برایش. خوانده بودم آخر. مدتی است میخوانم. دربارهی گربهها. نوشته بودند ضرر دارد. برای بعضی گربهها. و آنها که گذشتند از سن شیرخوری. لاکتوز دارد شیر. معدهشان هضم نمیکند. بیماری گوارشی میگیرند. نمیدانم. گفتم اینها را. گفت نه اتفاقن دوست دارند. گفتم از گرفتن که میگیرم. اما عقلم میگفت نگیر. راه افتادم. گفتم میگیرم. میآورم. اما عقلم میگفت اگر نه غذایی که خودش پیدا کند. اما غذای مخصوص میخواهد. گفت بهش بگو همینجا بماند. تا برگردی. لبخند زدم. چیزی نگفتم. رفتم. برنگشتم اما. عقلم میگفت نگیرم. کوچک بود. قهوهاینارنجی. و سفید. و خیلی کم خطوخال سیاه. برنگشتم. دوستداشتنی بود. کاش غذایی پیدا کند. کاش کسی به او غذا بدهد.
عنوان: نام قصهای از هرمز شهدادی، در کتاب یک قصهی قدیمی
آخرین دیدگاهها