خلاصه‌ی خیلی خلاصه

نیکولای، پیشخدمت یک هتل در مسکو است که به علت بیماری کارش را از دست داده و دار و ندار خود و همسرش نیز خرج دوا و درمان می‌شود. به همین سبب به روستای زاده‌گاه خود برمی‌گردد. پس از مدتی همان‌جا می‌میرد و زن و دخترش برای کار باز به مسکو برمی‌گردند.

 

این داستانی که به نظرم دیگر نمی‌شود آن را داستان کوتاه نامید و حتا نسبت به دیگر داستان‌های چخوف -البته تا اینجا- داستانی بلند است، سراسر درد و رنچ و فقر و بدبختی و جهل مردم روستا را نشان می‌دهد.

خلاصه‌اش می‌دانم خیلی خلاصه است، اما همین است. درواقع از رسیدن نیکولای و زن و فرزندش به روستا تا زمان مرگش، همه توصیف فضای روستا و رفتار و کردار مردم آن است؛ و نویسنده همه‌ی اینها را چنان ملموس و روشن برابر دیدگانم آورد که هم زبانم الکن و کوتاه است از بیان غمی که در آن است و هم در بهت و حیرتم و خیره به دیوار.

البته و صد البته که مترجم خوب هم تأثیر خودش را گذاشته است.

 

آه که اسم داستان را به کل فراموش کردم. اسم داستان: «موژیک‌ها»

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

− 1 = 1
Powered by MathCaptcha