این داستان یک داستان شخصیتمحور یا درونی است. به همین خاطر سخت بود که خلاصهای از آن بنویسم که وابسته به روابط یا رخدادها باشد. با این وجود نوشتم و مهم این است که داستان را خواندم.
قصه، قصهی پزشکی است که پروفسوری، او را جای خود به عیادت بیماری در حومه شهر میفرستد. اسم داستان «خاطرات یک پزشک» است:
پرفسوری نامهای دریافت میکند. در آن نامه از او درخواست شده به عیادت بیماری که دختر یک کارخانهدار است برود. پرفسور سرپزشک یکی بخشهای بیمارستان را جای خود میفرستد.
پزشک به کارخانه میرسد و با ورودش به ساختمان متوجه میشود که مربی سرخانه که باسوادترین شخص خانه است، با پرچانگی مسئولیت صحبت و مواجهه با دکتر را به عهده دارد.
پزشک دختر را معاینه میکند اما درمییابد که او از لحاظ جسمی سالم است و اعلام میکند که نیازی نیست پزشک دختر عوض شود و حالا او باید به شهر برگردد. اما مادر از پزشک خواهش میکند که شب نزدشان بماند، مبادا دختر دوباره بدحال شود و کاری از دستشان برنیاید. پزشک فضای کارخانه را خوش ندارد اما به اصرار مادر میماند. کارخانهها همواره در نظرش جایی هستند که حدود دو هزار کارگر نان بخور و نمیری درمیآورند و حدود صد نفر ایرادگیر بر کار آنها نظارت میکنند تا دو سه نفر که ارباب یا کارخانهدار هستند از زحمات آنها منتفع شوند.
همان شب پزشک با شنیدن سروصدا در خانه، برمیخیزد و به بالین دختر میرود. نبضش را میگیرد و احوالش را میپرسد. سپس زمینهی گفتوگویی فراهم میشود و در این میان دختر بیان میکند که تنهاست و همه چیز محیط کارخانه برایش ناراحتکننده است و همواره دچار ترس و تشویش است. درواقع علت ناخوشیاش بیشتر به این سبب است.
با این گفتوگو قدری از احساس تنهایی دختر کاسته میشود و پزشک نیز به نگاه تازهای نسبت به زندگی میرسد.
همین و تامام.
آخرین دیدگاهها