بیا و کمی مضطرب شو

چند درصد احتمال دارد که اسهال بگیرد آدم و در توالت پارک هم به علت تخلیه‌ی چاه تخته باشد؟

عصر مادرش یک لیوان آب سیب برایش گرفته بود به چه بزرگی. صدای غرغر معده‌اش بلند شده بود. غذا می‌خواست نه آب سیب و حدس می‌زد اگر بخورد نتیجه‌ی خوبی نخواهد داشت. اما هر چه از او اصرار از مادر انکار که نه اتفاقن معده‌ی خالی ویتامینش بهتر به بدن می‌رسد. اگر نمی‌خورد انگار که زحمتش را نادیده گرفته بود. بالاخره می‌خواست قدری به دخترش رسیدگی کند. پس لیوان را تا ته سرکشید و شد آنچه حدس می‌زد. هنوز توی خانه بود که وخامت اوضاع را حس می‌کرد. رفت و تا پایش رسید به پارک مجبور شد برگردد. امیدوار بود بتواند جلوی خود را بگیرد و بی آبروریزی به خانه برسد. اما ترجیح داد به پاساژ توی مسیر برود. پرسیدنش ضرر نداشت. یا داشتند یا نداشتند، یا اجازه می‌دادند یا نمی‌دادند. از حراست پرسید و اتفاقن توالت عمومی هم داشتند. خودش را راحت کرد اما پیاده‌روی امشب کوفتش شد. نرفته برگشت.

ظهر یکی از تمرین‌های کلاس کامپیوتر را حل کرد و همین یکی حدود یک ساعت وقتش را گرفت. مدتی است صبح‌ها پلکهایش برای باز شدن انگار روی زمین خشک کشیده می‌شوند. شاید نسبت به خیلی‌‌ها زمان کمتری خیره به مانیتور و گوشی باشد، پس آنهایی که احتمالن فقط وقت خواب از چشم‌ها کار نمی‌کشند، این مشکل را ندارند؟ یا برای مراقبت از چشم‌ها چه می‌کنند؟ شاید هم عادت است و بعد از مدتی چشم‌ها آبدیده شوند.

چه کتاب‌های درجه یکی که دستش به نسخه چاپی آنها نخاهد رسید و باید با همین ابزارهای الکترونیکی بخواند. البته هر بار موقع زنده شدن این حسرت در دلش، صدای درون خاک‌برسر بلند می‌شوند که تو همان کتاب‌های داشته‌ات را بخوان، الکترونیکی و پی‌دی‌اف‌ها پیشکش، به خاطر همین است که کُند پیش می‌روی. و اینطوری لذت آن خواندن‌ها هم زهرش می‌شود. چرا لعنت‌ها فقط برای  پدر و مادر کسی باشد که اینجا آشغال بریزد! بر صدای درونی  هم لعنت که بی‌وجدان بلند شود. والا.

شاید باید بی‌خیال کندی‌اش شود و احساس رضایت از خود را جای دیگر و طوری دیگری بجوید و بسنجد. شاید آدم هرگز از خودش راضی نشود و تنها باید سعی کند که احساس نارضایتی مخل حرکت و آزارنده نباشد برایش.

در روزهایش اما کمبودی حس می‌کند. کمبودی که وقتی برای انجام بعضی کارها عرصه را بر خود تنگ می‌کرد، رفع می‌شد. مثلن وقتی زمان را برای انتشار نوشته محدود ‌کرد یا نوع خاصی از نوشتن را برای خود شرط کرد، اضطراب می‌آزردش اما وقتی انجام می‌شد رضایت از خودی را تجربه می‌کرد که برای انجام کمتر کاری آن را تجربه کرده است. شاید لازم است اضطرابی که تمام عمر از بیرون به او القا شده است، با جان و دل بپذیرد تا از حرکت خود احساس رضایت داشته باشد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *