دو جلسه از فیلمهای آموزش مربوط به وردپرس را دید. فیلم اول نحوه ایجاد دسته بود. دسته را ایجاد کرد اما مدرس نگفت که چگونه آن را بیاورد در صفحه نخست و بالای آن، و اینکه چگونه نوشته را توی دسته بگنجاند. فیلم دومی هم درباره قسمت ویرایش وردپرس است بود، که شاید چون فیلم مربوط به چند سال پیش است، وردپرس مدرس قدیمی شده و قسمت ویرایشش با اینی که او دارد فرق میکند. فکر کرد که چقدر باید آموزشها و فیلمهایی که حتا تاریخ مصرفشان گذشته است ببیند تا بعد از آن تازه بفهمد این قسمت دیگر کار نمیکند یا قدیمی است. تا نبیند که متوجه نمیشود قدیمی شده است. درواقع باید با آزمون و خطا ببیند آموزشها را. لازم است بخشی از زمانش را هم به این یادگیری اختصاص دهد. کلی کار روی سرش ریخته است و این مضطربش میکند. برای مدیریت زمان باید از اضطراب بپرهیزد و آرام باشد. با آرامش آهسته حرکت میکند اما اضطراب فلجش میکند و نمیتواند قدم از قدم بردارد.
چند دقیقه هم به انجام تمرینها و حل سوالهای ویندوز گذشت.
تمرینجا و نویسندهساز بود. بین این دو باز همان داستان دیروزی را خواند و اینبار سوالی برایش مطرح شد و در عجب است از مهارت نویسنده؛ که چطور بدون اینکه اشارهای مستقیم بکند، این سوال را برایش ایجاد کرده است که اصلن این پاول ایوانیچ قبل از ورود به کشتی بیمار بوده است؟ یا آیا سالم بوده و در اثر همنشینی با افراد توی کشتی بیماری به او انتقال یافته است؟ که اگر اینطور باشد، بیچاره ناخواسته به چه سرنوشت شومی دچار شد.
در پیادهروی امروز دلش چیزی خوردنی میخواست اما نمیدانست چی. کرانچی و پفک چشمش را گرفته بود اما محل نگذاشت به این هوس. برای رفع هوس خوردنی دلستر کلاسیک گرفت که حداقل نوشیدنی است و فایدهای هم دارد اما خنک بود و هیچ به دهانش مزه نداد. این هوا نوشیدنی گرم میطلبد دیگر.
طوری که او راه میرود و شرشر عرق میریزد، حمام بعد از پیادهروی برایش از واجبات است. رفت حمام و اینبار تنها بدنش را نشست. تمیز بود سرش. پاییز است و هر روز و هر شب بشوید ممکن است بچاید.
کاش فردا روز بهتری باشد. آمین.
آخرین دیدگاهها