فقط 20 دقیقه باقی مانده

مثل تخته سنگی بی‌حس و سنگین افتاده بودم روی تخت و خیره شده بودم به مایع لیمویی‌رنگی که قطره‌قطره از سرم می‌چکید توی شلنگ باریک و خودش را به رگ یا رگ‌هایم می‌رساند.
درون من کرمی می‌لولد به اسم «زمان گرفتن»؛ مثلن چند ساعت یا چند روز طول کشید تا داستانی یا کتابی را تمام کنم، یا مسیر خانه تا مقصدم چند دقیقه است، یا مثلن وقتی غذایی را خوب از آب درنمی‌آورم، در بررسی مشکل اغلب متوجه می‌شوم که زمان پختن غذا یا یکی از موادش را کم یا زیاد در نظر گرفتم.
حس می‌کنم با زمان گرفتن، کارها را بهتر انجام می‌دهم و خودم را کمتر اذیت می‌کنم.
این وسوسه امروز مرا واداشت که حتا شده یک دستی گوشی را از کیفم بیرون بکشم و به ساعت نگاه کنم تا دقیقه‌ی جاری شدن سرم و ته کشیدن آن را هم بدانم. دانستنی به ظاهر مهمل.
دو تخت آن طرف‌تر خانمی دراز کشیده بود که درد و تنهایی باعث شد قدری با هم گپ بزنیم. پسر نوجوانش که همراهش بود، به بخش تزریقات نزدیک شد و از پشت پرده پرسید: مامان چقدر دیگه مونده؟
مادر پس از لحظه‌ای مکث و اِن‌ومِن گفت: ۲۰ دقیقه.
بعد با خنده‌ای کوتاه گفت: الکی! شایدم کمتر.
مادر به تب گرفته بود که به مرگ راضی شود؟ نمی‌دانم، اما شاید مهم نیست چه مقدار زمان، دقیق و درست یا تقریبی و احتمالی؛ آدم‌ها وقتی زمان را بدانند کمتر ناآرامی می‌کنند. احتمالن پسر داشت صبوری کردن همراه آرامش را یاد می‌گرفت.
تمام شد. فقط من توی بخش مانده بودم. خانم تزریقاتچی سوزن را از دستم بیرون کشید. تنم را از تخت کندم وهمانجا نشستم. گوشی را از کیفم بیرون آوردم. حدود ۳۰ دقیقه طول کشید.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *