امروز اولین روز کاری در شغلی بود که قصد دارم ادامهاش دهم. پنجاه درصد من که حل است، پنجاه درصد آنها هم که بهنظرم از خدایشان باشد، والا چیم کم است. بالاخره قدم به راه درنهادم تا راه خود بگویدم چه باید کرد. اما شاعر جان چرا گفتی هیچ مپرس واقعن؟ البته من اینطور میفهمم که برای آدمهایی گفتی که قدم در راه ننهاده، اصول دین میپرسند و آخرسر هم میروند پی کارشان، به همان راه همیشگی که شاید کمتر از پا افتادگی و میان خون رفتن دارد، یا شاید چون آشناست چنین میپندارند.
باری، پول سالم از راه کار در میآید و برای کار کردن باید قدم در راه نهاد و گام برداشت تا به درست و دلخواه آن نزدیک شد یا یافتم یافتم راه انداخت.
خوبیاش میدانی چیست؟ این است که میتوانم آدم ببینم و آدم بشناسم. و مگر بدون آدمها میشود نوشت و خوب نوشت. امروز بعد از مدتها چهار آدم تازه دیدم و با حدود چهار آدم تازه صحبت کردم. امروز صدای خودم را شنیدم، در صحبت با کسانی که حرفهایم با آنها غیر از حرفهای روزمرهام بود. صدایم آنطور که تصور میکردم، ضایع نبود، طوری که در حرفهای معمولی با نزدیکان حس میکردم. انگار که جنس حرفها و نوع آدمها جنبهی دیگری از من را به خودم نشان داد که دوستش داشتم و بهم گفت اینطوری هم میتوانم باشم.
استاد امروز از بدن میگفت. امروز که بدنم قدری بیشتر خسته شد، شنیدم که صدایم میزد. میگفت دریابم اگر میخواهی کار کنی و بهواسطهی من هم شده با آدمها ارتباط داشته باشی. مخصوصن با این سیستم ایمنی ضعیفی که داری و با چسی به ترتر میافتی. من دارم! خودت داری.
من تقریبن هر روز حدود یک ساعت پیاده میروم. میدانستم به سلامت بدنم کمک میکند اما چرا به این فکر نکرده بودم چه اعتمادبهنفس بهتری دارم و بانشاطم وقتی بدنم بنزوار کار میکند. و چه ذوق میکنم از دیدن شکمم جلوی آینهی قدی وقتی صاف است. مادربزرگم ضربالمثلی داشت، فحوایش این بود که نباید نازید به اینها (جمال از هر نوعش) که هم به تبی و هم به شبی بند است. حالا انگار او ملامتکنان بالاسرم ایستاده که مبادا غره شوم و بنازم. نه مادربزرگ نمینازم میخواهم وقتی دارم، قدرش را بدانم. میخواهم بیشتر از بدنم بخوانم و بدانم. بدنی که با آن کار میکنم و ارتباط با آن پل ارتباطم با آدمهاست. هوایش را داشته باشم وقتی حالمان به حال هم بند است.
آخرین دیدگاهها