بحران در شناخت شعر میخواندم، از اسماعیل نوریعلا. بحرانهای پیش از اینم سوءتفاهمی بیش نبود. مغزم آچمز شد. نیازمند خواندن مجددم. تصوراتم از شاعر و شاعری و شعر بهم ریخته بود، بهم ریختهتر شد اسماعیل. میگویی فردوسی و مولانا و نظامی و امیرخسرو ناظماند اسماعیل. تا همین دوسه ساعت پیش شاعر فرو شده بودند در من اسماعیل. دوست داشتم نظرت دربارهی حافظ و سعدی را هم بدانم اسماعیل. آنجا که خواندم نیما را بیشتر داستانسرا دانستی تا شاعر ضربه خوردم اسماعیل، اخوان ثالث را هم همینطور. شاملو را از لحاظ دید نیماگرا دانستی اسماعیل. گفتی کنار گذاشتن کامل وزن در کار کسانی چون هوشنگ ایرانی و سین پرتو و پرویز داریوش است اسماعیل. یعنی شاملو هم…
_ مرض و اسماعیل. کتاب را کامل بخوان.
_ تلاش میکنم اسماعیل.
بیا یه شعر از هوشنگ ایرانی اسماعیل
«راه را به پایان رسانید
و تهی آخرین پدیدار شد
آنجا عمری درنگ کرد و به پشت نگریست
شعلهاش ناشناس و افقی شگفت دور را خاکستر کرده بود
و راهی خسته و بازگردنده
از آن دیار گمشده به او پایان میپذیرفت…»
صوت شعر ماهی را بازشنیدم امروز. آن بحرانخوانی هم پیامد جلسهی اول دوره بود.
صفحات صبحگاهی را نوشتم. وقتی دفتر را میبستم خوابم یادم آمد. دوستی که بیخبریم از هم، آمد اینجا، به این خانه، به این اتاق. بهش گلایه کردم که ببین چطور است فلان چیز. دهان کج کرد که بیخیال بابا. یعنی آمدم خودت را ببینم دوستی و خندههامان را عشق است. دفتر را باز کردم و نوشتمش.
کجایی مریم؟
رفتم آموزشگاه. امیدوارم بهتر و زودتر پیش برویم با این بچهها. من که دارم میروم امیدوارم که پرفایده باشد برایم.
نیکیهای امروزم را از آخر به اول نوشتم. خواستم متفاوت باشم اسماعیل.
آخرین دیدگاهها