خودآغازگری در نیک بودگی

نیک امروزم دیدار با حانیه بود. بعد از حدود چهار ماه.‌ گفت ویروسی شده احتمالن به خاطر ظرف‌‌وظروف کافه و رستورانی که این چند وقت اخیر رفته بود‌. لاجرم نشستیم روی نیمکتی کنج پارک. توو این گرما توو این شرجی. با هر کدام یک نوشیدنی و یک بسته چیپس و یک بسته پفک. دیگر نیتز به گفتن نیست همین چهار قلم شد ۶۰۰ و خرده‌ای اوشلوق. چرا قیمت روزافزون اجناس برایم عادی نمی‌شود خودم هم نمی‌دانم.
از پدرش می‌گفت بیشتر که تازگی از دست داده و من هم سعی می‌کردم بشنوم بیشتر. چیزی هم نداشتم برای گفتن. چشمانش پر اشک شد لحظه‌هایی و هم‌بغض شدم با او.
زمان هم خیلی زود گذشت مثل همه‌ی وقت‌های که خوش می‌گذرد اگر چه به حرف‌های غم‌انگیز می‌گذرد.
این روزها اغلب حرف‌ها حرف‌های غم‌دار است اما چطور این حرف‌ها، گفتن و شنیدنش گاهی دل آدم را ریش و بدتر ناراحت می‌کند اما گاهی این‌طور نیست. به نظرم به کیفیت گفت‌وگو ربط دارد و به‌طبع آن به هر دو آدم. برای اینکه دوست خوبی باشم، زن خوبی باشم، همکار خوبی و برای اینکه آدم خوبی باشم خیلی چیزها باید یاد بگیرم.
خیلی‌ از آدم‌ها دورم بودند، هستند احتمالن و خواهند بود که حرف زدن با آن‌ها به تشویش و نگرانی‌هایم افزوده و پریشان‌ترم کرده. خودم هم یکی از همین آدم‌ها بودم و هستم احتمالن اما می‌خواهم نخواهم بود.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 16 = 24
Powered by MathCaptcha