از پشیمانی چه حاصل!

تا اینجای کار، چیزی که دریافته‌ام  این است که چقدر مفهوم عشق در داستان‌های چخوف پررنگ است. این چند داستانی که خوانده‌ام هیچ‌کدام خالی از عشق نبوده‌اند.

امروز نوبت به داستان دیگری از اوست به اسم «ایونیچ». و این هم خلاصه:

پزشکی برای خدمت به منطقه‌ی دیالیژ در نه کیلومتری شهر c منتقل می‌شود. اهالی به او توصیه می‌کنند با خانواده تورکین که تحصیل‌کرده‌ترین و خوش‌قریحه‌ترین خانواده‌ی شهراند، آشنا شود.روزی از روزها، اتفاقن ایوان پترویچ تورکین و پزشک در خیابان به یکدیگر برمی‌خورند و به هم معرفی می‌شوند. پترویچ هم او را به خانه‌ی خود دعوت می‌کند.

روزی پزشک برای گشت‌وگذار راهی شهر می‌شود و ناگهان دعوت ایوان پترویچ را به خاطر می‌آورد. تصمیم می‌گیرد سری به خانه‌شان بزند و از نزدیک با آنها آشنا شود.

در آن مهمانی هر یک از اعضای خانواده هنرنمایی خود را رو می‌کنند؛ نوبت به دختر نوجوان خانه می‌شود و شروع می‌کند پیانو زدن.در آن دم پزشک جوان علاقه‌ای نسبت به دختر جوان درون خود احساس می‌کند.

یکسال بعد، نامه‌ای از خانواده‌ی تورکین به پزشک  می‌رسد و از او درخواست می‌شود که برای مداوای ورا، همسر و مادر خانواده به آنها سر بزند. از آن روز به بعد رفت‌وآمد پزشک به آنجا بیشتر می‌شود تا اینکه در یکی از این مهمانی‌ها دختر را به خلوت باغ می‌کشاند و به او ابراز علاقه می‌کند. مدتی با هم ارتباط می‌گیرند و در دیدارهایشان با هم به گفت‌وگو می‌پردازند.

روزی دختر ساعت یازده شب در قبرستان با پزشک قرار ملاقات می‌گذارد اما سر وعده‌گاه حاضر نمی‌شود و با این کار او را به سخره می‌گیرد. با این حال پزشک واله و شیدا تصمیم می‌گیرد از او خواستگاری کند و وقتی این کار را انجام می‌دهد، دختر اعلام می‌کند که قصد دارد هنرمندی معروف شود و برای این رسیدن به این خواسته زندگی خانوادگی را مانع می‌داند. به این ترتیب پزشک جواب رد می‌شنود و دختر رهایش می‌کند. چندی بعد هم باخبر می‌شود که دختر برای تحصیل در هنرستان عالی موسیقی به مسکو رفته است.

چهار سال می‌گذرد. باز نامه‌ای از ورا، همسر تورکین به دست پزشک می‌رسد. در نامه از او خواهش کرده است که برای رفع دلتنگی و معالجه به دیدارش برود. حالا دختر خانواده از مسکو برگشته است و دیداری تازه صورت می‌گیرد. در آن مهمانی این‌بار دختر، پزشک را به باغ می‌کشاند، به او ابراز علاقه و به‌خاطر رفتار گذشته‌اش اظهار پشیمانی می‌کند. اما پزشک در سراسر آن شب و هر چه که می‌گذرد و به رفتار و کردار خانواده واقف می‌شود، بیشتر به این اطمینان می‌رسد که چه خوب شد ازدواجشان سرنگرفت. پزشک آن شب شام نخورده خانه و اهالی‌اش را بدرود گفت و با اینکه سه روز بعد باز هم از دختر نامه دریافت کرد اما هرگز پا به خانه‌ی پوشکین نگذاشت.

 

تمام.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 + 3 =
Powered by MathCaptcha