عاقبت زندگی: خوراک کوسه شدن|خلاصه‌ای از داستان «گوسف»

خلاصه کردن این داستان برایم سخت است. دقیقن نمی‌دانم به چه دلیل اما تنها دلیلی که الان به ذهنم میرسد و بلدم این است که شاید چون داستان شخصیت‌محور است و با صحنه و ماجرا پیش نمی‌رود. شخصیت‌ها به‌دلیل بیماری به هذیان دچارند و روند قصه نیز با هذیان و خیال و پریشان‌گویی، و با گفت‌وگوهای بین شخصیت‌ها جلو می‌رود.

به‌هرحال خلاصه:

گوسف سربازی که خدمتش تمام شده است و پاول ایوانیچ که هیچکس درجه و نشان او را نمی‌داند، هر دو در درمانگاه یک کشتی درجه سه هستند. پاول ایوانیچ برای دررفتن از پرداخت هزینه‌ی بلیت درجه یک، لباس خود را با لباسی مندرس تعویض کرده و درواقع با دوز و کلک وارد این کشتی شده است. او رفته‌رفته متوجه می‌شود که پزشکان و مسئولان نظامی، چند سرباز و بیمار مسلول که هزینه روی دستشان می‌گذارند و دیگر برایشان کارایی ندارند، سوار کشتی و راهی زادگاه‌ کرده‌اند؛ بی‌آنکه برایشان مهم باشد افراد سالم کشتی درجه سه ممکن است درگیر بیماری شوند.

پاول ایوانیچ در گفت‌وگوها با گوسف، مدام ناراحتی و خشم خود را از این وضعیت بیان می‌کند اما  گوسف فارغ از دنیا و مافیها تنها برای رسیدن به محل زندگی و دیدن خانواده‌اش خیال می‌بافد و این باعث خودستایی پاول برابر او می‌شود.

در نهایت اما هر دو می‌میرند و طبق رسم جنازه‌شان در اقیانوس انداخته می‌شود.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *