«نمرهی روزتون تا الان چند شده؟» این سوالی است که تا چندی پیش اشکش را درمیآورد. یک نگاهش به عددهایی بود که دوستانش در پاسخ به این سوال استاد، رگباری توی کامنتها میفرستادند، و یک نگاهش به روزی که میرفت.
«تو رو باید از کی پرسید تو رو باید با چی سنجید؟»¹
روز: از عمهی من، با ترازوی خونهی عمهی من! خب دغدغههایت را ببین و از استاد و بقیه هم ایده بگیر.
بله، روز فهمیدهای بود. سنجه در نظر گرفت و هی عوض و بدل کرد. حالا اما در پاسخ به این پرسش یکه میخورد و به خود میآید که چرا توی سر خودت میزنی و کاسهی چه کنم چه کنم دست گرفتی؟ تو برنامه و معیار داری، تازه سه حالت هم برای هر کدامش در نظر گرفتی. حالت خرد را انجام بده اصلن.
کاش هر روز این سوال را ازش بپرسند.
شبها لیست کارها را توی دفتر مینویسد اما در طول روز فراموش میکند که نگاهی به آن بیندازد. یا یک کتاب را دست میگیرد و از آن دل نمیکند؛ که ای بابا کتابهای دیگری هم در سبدش دارد و هی به او چشمک میزنند، کارهای دیگر پشت در منتظرند. شاید بهتر باشد لیست فردا را روی کاغذ بنویسد و به دیوار بچسباند.
این روزها سنگ صبور میخواند و با خواندن آن به نوشتن مونولوگ رغبت پیدا کرده است. مدام به نوشتن مونولوگی از زبان مادرش درباره برادرش فکر میکند.
رونویسی از کتاب زنانه با پروین تمام شد و حالا یک نسخهی دستنویس از این کتاب دارد.
عصری دلدل میکرد که برود پیادهروی یا نه. داشت سر خودش را گول میمالید اما متاسفانه دیگر دست خود را خوانده و گولمالی فایده ندارد. حالت خردش برای پیادهروی این است که شلوارش را دربیاورد. چون سختترین کار برایش تعویض لباس است. تنبان را که بکند کار تمام است. بیرونی را تن میکند و حتا شده تا سر کوچه میرود. و چه حالت عجیبی است که هر بار همین بساط است. اولش و پیش از اقدام انگار جان میکند اما وقتی رفت، میگوید خوب شد بیرون آمدم از خانه.
البته برای نوشتن هم همین است، گاهی. و شاید هر بیرون آمدن و بیرون رفتنی دشوار است؛ چه پیادهروی، چه نوشتن، چه حرف زدن و… آدم بدون بیرون آمدن و بیرون رفتن یبس میشود و هر کاری برایش جانکاه.
¹ تکهای از ترانهی پرسش
آخرین دیدگاهها