صبح حدود بیست دقیقه پیش از بلند شدن صدای آلارم گوشی بیدار شد. خواب و بیدار بود و از پنجره به آسمان نگاه میکرد. هوا رو به روشنی بود و فکر میکرد مثل همیشه زده به سر گوشی و صدایش را بسته است. اما وقتی زنگ به صدا درآمد، فهمید هنوز دیر نشده است. بلند شد و دوگانهای به کمر زد.
داستان گوسف را خواند و به این فکر کرد که نویسنده از توصیف فضای زیر آب و رفتن راوی توی اقیانوس، همراه انداخته شدن جنازهی گوسف در آن چه هدفی داشته؟ چه میخواسته بگوید؟ خیلی هنرمندانه و مرموزانه به نظرش آمد این صحنه.
از نثری شاعرانه یا ادبی رونویسی کرد؛ کتاب زنانه با پروین.
تمرینجا را بود و درس امروز: اگر ما با هر روز خواندن روزنوشتههای یک خانم باردار، زمان بارداریاش اینقدر برایمان دیر میگذرد؛ پس برای خودش چقدر طولانی و سخت میگذرد؟ احتمالن که عدهای بگویند نه سخت نیست یا اگر سخت باشد شیرین است و طولانی نیست و از این حرفها. بله، بیخود نیست که گفتهاند بهشت زیر پای مادران است. متاسفانه مربوط به نوشتن نبود این درس اما مهم بود. درس مربوط به نوشتن؟ تمیز نوشتن و رعایت کردن نیمفاصله، استفاده از علامتهای نگارشی در جای درست؛ زبان متن یکدست باشد؛ متن پند مستقیم ندهد اگر متن آموزشی نیست و…
عصر کلاس داشت. روز اول کلاس جدیدش بود. وارد شد. پسر نوجوانی نشسته بود روی صندلی، سر در گوشی با یک هندزفری بیسیم در گوش. پسر متوجه ورودش شد که زیرچشمی نگاهی انداخت و دوباره چشم دوخت به گوشی. سلام کرد اما سلامش بیپاسخ ماند. قدری دلگیر شد اما چیزهای ارزشمندی آموخت از این برخورد؛ اینکه همه را با یک چوب نراند. همانطور که چند دقیقه بعد پسرک نوجوان تپل و مهربانی با سلام رسا و لبخند وارد شد و برخورد قبلی را شست و برد. برداشت بعدی اینکه همدلی کند. ممکن است خجالتی باشند بعضی بچهها یا برای برخورد اول و شروع خجالتی باشند. با اینکه او شروع کرده بود و سلام داده بود اما این نگاه بهتری است و کمککننده. یادش افتاد که کلاس قبلی هم روز اول بچهها اینطور بودند. اما وقتی او که بزرگتر است، وارد کلاس میشد و سلام میکرد؛ بچهها کمکم برایشان عادی شد و یاد گرفتند سلام و جواب را. نکتهی دیگر اینکه چه خوب است آدم لذت کار نیکش را به انتظار آلوده نکند. ارتباط با نوجوانها قلق دارد. هر روز که میگذرد بیشتر به این سختی پی میبرد و خودش را نیازمند میبیند به یادگیری مهارتهای ارتباطی با آنها. نوجوانی او با نوجوانی این بچهها فرق میکند. مثل نوجوانی خودش وقتی از بزرگترهایش میشنید که میگفتند: زمانه این بچهها با ما فرق میکنه.
بعد از کلاس رفت قدری توی پلاسکو چرخید. میخواست برای قلمهایش ظرف بخرد اما دستش به خرید نرفت. دودل شد در انتخاب رنگ و مدل و کسی هم همراهش نبود که نظر بدهد. از طرفی، تا جایی که بتواند سعی میکند از خریدهای بیضرورت بکاهد.
نشست توی پارک و نویسندهساز را شنید. حرف از گلشیری بود و اینکه قصهنویسی بود که کارش را با شعر شروع کرد و نقد شعرهای خوبی هم نوشته است. استاد برایشان یکی از نقدهای او دربارهی یکی از شعرهای نیما از کتاب باغ در باغ خواند و پیدیاف را هم پیوست صوت قرار داد. صفحهی اولش را خواند اما وقتی به وزن و تقطیع شعر رسید، ادامه نداد. یادش افتاد که هر چه سعی کرده بود وزن شعر و تقطیع را بیاموزد و بفهمد موفق نشده.
در نظر دارد که به این گزارشها دستهای بدهد به اسم «گزارش نیک همسایه» به تأثیر از حرفهای همسایهی نیما یوشیج. چرا گزارش نیک همسایه؟ چون محدودیتها و ظرفیتهای نوشتن با راوی سوم شخص برایش چالشبرانگیز است و از بیرون نوشتن خود، نوشتن از کسی دیگر را تداعی میکند؛ کسی مثل همسایه.
الان که این سطرها را مینویسد، میاندیشد که چه باید کرد که فردا و روزهای دیگر، این گزارش را راحتتر بنویسد و به این وقت شب نرسد. چون تا همین چند دقیقه پیش نفرین دو عالم را برای خود میخرید، که با این ذهن خسته چطوری این متن را بنویسد. رخدادها را معلمولن در طی روز مینویسد اما اگر آنها را هم سوم شخص بنویسد انتشارشان آخر شب راحتتر نخواهد بود؟
آخرین دیدگاهها