در روح بی‌وجدان چه می‌گذرد؟ | خلاصه‌ای از داستان «این زن‌ها»

«ماتوی ساویچ» همراه یک گاریچی و پسربچه‌ای 7-8 ساله، شبی را در خانه و مسافرخانه‌ی «دیودیا» اتراق می‌کند. «دیودیا» می‌پرسد که آیا پسربچه فرزند خود اوست؟ پاسخ می‎دهد نه و حکایتش را تعریف می‌کند. قضیه از این قرار است که «واسیا» پدر این پسربچه که اسمش «کوزکا» است پیش از تولد او برای خدمت نظام وظیفه به لهستان اعزام می‌شود و مادرش که زنی جوان و دست‌تنها است برای رسیدگی به امور گاریچی‌ها و خانه از «ماتوی ساویچ» که همسایه و دوست شوهرش است، کمک می‌گیرد. رفته‌رفته به هم علاقه‌مند می‌شوند و رابطه‌شان به هم نزدیک می‌شود. حدود دو سال بعد «واسیا» پدر پسربچه برمی‌گردد، درحالی‌که حال‌وهوا و شور عاشقی از سر «ماتوی ساویچ» پریده است اما مادرش «ماشنکا» به شدت به او وابسته است.

«ماشنکا» حاضر به زندگی با «واسیا» نیست و مدام با هم جنجال و بگومگو دارند. در این میان هر بار که «ماشنکا» ملتمسانه به سمت «ماتوی ساویچ» برمی‌گردد، او را پس می‌زند، نصیحتش می‌کند که با شوهرش بماند و طرف «واسیا» را می‌گیرد. تا اینکه یک روز «واسیا» ناخوش می‌شود و می‌میرد. مدتی بعد شایعه می‌شود که او به مرگ طبیعی نمرده است و «ماشنکا» او را کشته است. مقامات نبش قبر می‌کنند و وقتی در شکمش مرگ موش می‌بینند «ماشنکا» را به زندان می‌برند.

در جریان محاکمه او اتهام قتل را گردن نمی‌گیرد، عده‌ای هم معتقد بودند که «واسیا» کشته نشده، بلکه خودکشی کرده است. «ماتوی ساویچ» را به عنوان شاهد احضار می‌کنند و در دادگاه «ماشنکا» را مقصر و گناهکار معرفی می‌کند.

«ماشنکا» به سیزده سال حبس در سیبیری تبعید می‌شود اما پیش از رسیدن به سیبری در زندان جان می‌دهد و برای آمرزش روح خودش فرزند آنها یعنی «کوزکا» را به فرزندی قبول می‌کند.

این بود خلاصه‌ای از داستان «این زن‌ها» از چخوف.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 + 3 =
Powered by MathCaptcha