خلاصهی داستان «سرباغبان»:
سه شخص، یعنی راوی(اول شخص)، همسایهی راوی و یک بازرگان، دم در گلخانه نشسته بودند و صحبت میکردند؛ باغبان هم گلدانهایی که خریده بودند، بارگیری میگیرد.
با عبور یک کارگر کولی سوار بر گاری، فریاد اعتراض همسایه بلند میشود که: هفته گذشته این آدم را به جرم سرقت محکوم کردند اما به دلیل بیماری روانی تبرئهاش کردند. همسایه معتقد بود که این گونه سهلگیریها موجب همهگیری فساد میشود و حس عدالتخواهی در مردم از بین میرود.
بازرگان هم حرف همسایه را تایید میکند. اما باغبان اعلام میکند که احکام برائت در هر صورت موجب خشنودیاش میشود؛ جتا اگر حس کند که قاضی در تبرئهی شخصی مرتکب اشتباه شده است. او معتقد است که قاضیها باید بیش از مدرک و سند و شاهد به خود انسان اطمینان کنند و در زندگی ایمان به انسان والاتر از هر ملاحظهای قرار گیرد.
باغبان در تایید حرف خود افسانهای را که از مادربزرگش شنیده است، پیش میکشد:
پزشکی نیکخواه و نیککردار در شهری کوچک مقیم میشود. همه از وجود او راضی و شاکرند، بااینوجود روزی جسد خونآلود و سر متلاشیاش ته پرتگاهی پیدا میشود که بیانگر به قتل رسیدنش بود.
قاتل را با تمام شواهد و مدارک دستگیر میکنند و به زندان میاندازند اما هنگام قرائت حکم اعدام رییس دادگاه از خودبیخود شده، قسم میخورد که این مرد بیگناه است؛ چون نمیتواند تصور کند آدمی تا این مرحله سقوط کند که انسان شریفی چون دکتر را بکشد. سپس قاتل آزاد میشود و خداوند به خاطر ایمان به انسان از گناه اهالی شهر میگذرد.
همسایه با شنیدن این سخنان معترض شد اما باغبان با اشاره دست به او میفهماند که دوست ندارد به حرفهایش اعتراض شود.
آخرین دیدگاهها