ععععع عطشه عطشه عطشه.
روزی که نکوست از صبحش پیداست.
هنوز دو هفته از درمانگاه رفتن قبلیاش نگذشته است اما ظهر طاقتش تمام شد و باز رفت. به دکتر گفت که زودبهزود بیمار میشود و به بادی بند است. گفت از این وضعیت بهستوه آمده و جلوی روال معمول زندگیاش را گرفته است. و پاسخ: بدن هر بار که بیمار میشود تا مدتی مستعد بیماری است. بدنش ضعیف شده است و این باعث میشود که کوچکترین ویروس را بپذیرد. همین کم بود، که در بدنش ضیافت ویروسها بهراه باشد. چنان از ویروسپارتیها به تنگ آمده که وقتی دکتر پرسید چه برایتان بنویسم سرم، آمپول… گفت که هر چه صلاح بدانید آقای دکتر. این نبرد دیگر با «بمیرم براتِ» دمنوش و بی سلاح گرم ممکن نیست. برای پیروزی باید سوراخ سوراخ شود. دکتر هم که انگار مدتها بود کسی اینطور ریش و قیچی به دستش نداده، از چیزی فروگزار نکرد. آمپولها و سرم و قرصها و شربت و اسپری نوشت و تنها برای داروی سرماخوردگی دو میلیون تومان پیاده شد.
اَدای درست این دو میلیون تومان هم مهم است. قبل از اینکه نوبتش برسد، خانمی حدود شصت ساله دو صندلی آنطرفتر نشسته بود. از گوشه چشم متوجه نگاهش میشد. بالاخره یکبار که سرش را برگرداند و نگاهشان به هم گرفت، زن پرسید: شما پونصد تومن نقد دارید؟ و او همچنان که ماسک به دهانش بود و در حال ولو شدن روی صندلی، سرش را بالا انداخت که یعنی نه. و بعد فکر کرد که ملت جوری میگویند پانصد تومان که انگار واقعن پانصد تا تک تومان است و نه پانصد هزار تومان.
وقتی توی صف بود و منتظر گرفتن نوبت، او را دیده بود که با مسئول پذیرش سر همین باقی پول حرفهایی ردوبدل میکردند. زن منتظر بود که نمیدانم نوه یا کدام کسش برایش پول نقد بفرستد. اما متعجب مانده بود که چرا زن به او و به آن دو مردی که تقاضای پول نقد کرده بود، نگفته بود که دارند پول میرسانند بهش و پس میدهد، فقط الان برای نوبت گرفتن میخواهد، یا مثلن کارت به کارت میکند. زن تقاضای پول نقد میکرد اما کلامی از پس دادن آن، به هیچ طریقی به زبان نمیآورد. از فکر اینکه احتمالن یک ترفند برای گدایی آزمایشی است، از خودش بدش آمد. اینکه تیری در تاریکی است، میزنیم شاید از این به بعد کارمان گرفت.
چشمهاش پرستار دو هفته پیش را میجست، که رگش را راحت پیدا کرده بود و سبک و بدون درد تزریق میکرد. این یکی هم خوب بود اما دستش به قدر آن یکی کارکشته، نه نبود. توی سرم نمیداند چه فرو کرد که لحظهای سرگیجه و حالت تهوع گرفت. و پرستار بدو که پلاستیک برایش بیاورد. اما وقتی برخاست و قدری نشست، آن حالت رفع شد. فقط شنید که به خاطر آمپول بود. و دوباره دراز کشید تا وقت نویسندهساز، که کار تمام شد و رگها تا آخرین قطرهی توی شلنگ را هم به نیشونوش کشیده بودند.
خودش را جمع کرد و به خانه برمیگشت. تنها یادش مانده که بچهها با سه راوی یا زاویهدید اول و دوم و سوم شخص نوشتند.
شب هم مهمان داشتند. با اینکه حال نشستن نداشت اما همنشینی با دوستان قدیمی قبراقش کرد. سیاوش دفتردستکهای مدرسه را همراه آورده بود. سوالهای ریاضی را توی دفترش نوشت. وقتی خودکار قرمز دست گرفته بود که عنوان تمرین را بنویسد مادرش گفت: نمیخواد با رنگی بنویسی، همه رو با آبی بنویس. و سیاوش هم پرید که: آره معلممون گفته بدش میاد از این لوسبازیای دخترونه و با هزار رنگ نوشتن. من اومدم مدرسه پسرونه که با مرد طرف باشم.
و از افاضات دیگر خانم معلم هم این بود: دخترا دروغگوان!
فقط افسوس خورد به حال این معلم و ذهنیت و طرز فکر مسمومی که احتمالن گریبان بچهها را هم خواهد گرفت.
آخرین دیدگاهها