نوشتن با حواس پنج‌گانه

پیاده‌روی امروزش به شوخی می‌مانست. اما همین هم غنیمت بود. تا پارک سر کوچه رفت که کله‌اش هوایی بخورد. فسقل کرانچی، صد هزار تومان! نچ نچ نچ. سیچ ایچینه. اصحاب کهف برای آنها نوعی سبک زندگی است، چرا به آن عادت نمی‌کند. چه می‌گویند جدیدن؟ پرسن پرسن. مثلن الان کهف پرسنیم؟ یا باید بشویم؟ چه بداند. با اصطلاحات زنده‌ی روز متاسفانه آشنا نیست.

گرفت کرانچی پنیری را و نشست گوشه‌ای، خش‌خش به خوردن. دیگر مزه‌ی قبل را نمی‌دهند. این خوشمزه‌ها دیگر خوشمزه نیستند. این چه دردی است که آدم دلش چیزی خوردنی می‌خواهد اما نمی‌داند چه. این باعث شده مدتی زیاده‌روی کند در خوردن و از این بابت ناراحت است.

نشسته بود و تحت تاثیر کتاب زندگی از دریچه‌ی حواس پنجگانه، به این فکر می‌کرد که شاید مهمترین تفاوت نویسنده‌ی خوب از ناخوب همین باشد؛ که آن در لحظه و با تمام حواس زندگی می‌کند و این توی سرش و بی‌زمان، حتا شاید در هپروت. که برای آن نوشتن بهانه‌ای‌ست که زندگی کند و برای این غرق‌آبی که هر آن بیشتر فرومی‌بردش. افسوس.

از روی عنوان‌های شعرماهی رونویسی کرد. در طول روز سعی کرد عنوان‌های شاعرانه از خود درکند اما یا کلیشه شدند یا جفنگ. برای گریز از این مشکل اندیشید که بهتر است که از همین زندگی روزمره عنوان‌ها را بیرون بکشد. و از فایل کلمه‌برداری‌اش هم کمک بگیرد. با این کار به نظرش اوضاع بهتر شد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *