یرگونف که دستیار یا کمک پزشک است برای خریدهای بیمارستان راهی آبادی ریپینو میشود. موقع برگشتن در حالی که چیزی نمانده بود که به خانه برسد، برف و بوران میگیرد و راه را گم میکند. چارهای ندارد، افسار را میسپارد به اسب و اسب او را به کاروانسرای آندری چیریکف یا درواقع کاروانسرای دزدها میرساند. شب است و دیروقت و یرگونف از سرما یخزده. ناگزیر از در آن کاروانسرا پناه میگیرد. آن شب با دو دزد معروف و قهار و دختر صاحب کاروانسرا به اسم لیوبکا همنشین و همصحبت میشود. نیمه شب دزدها با کمک دختر، اسب و وسایل او را میدزدند و فرار میکنند. بین او و دختر درگیری فیزیکی صورت میگیرد و دختر با دو ضربه، یکی به فرق سر و یکی به شقیقه، گیج و منگ او را بیرون میراند.
آخرین دیدگاهها