برای انشار روزانه دنبال بهانه نمیگردم. وقتی ضرورت کاری برایت مشخص میشود دیگر برای انجامش دنبال بهانه نمیگردی. میخواهی انجام بدهی اما مانعها باز هم جلویت ظاهر میشوند. اینجاست که میفهمی گاهی هر چقدر هم معنای کاری برایت روشن باشد، ترس دست از سرت برنمیدارد. ترسها همیشه هستند. اما برای بیرون آمدن از ترسها باید از خودم بیرون بیایم و باز بروم در دل ترسها. رفتنی خودخواسته.
اینجا قرار بود راهی باشد برای اینکه خودم باشم، برای اینکه مسیری برای دیدن خودم بسازم اما میبینم که هر روز دور و دورتر میشوم از آن. پس برای چندمین باز از نو میآغازم. مهم نیست که چند بار از پا میافتم، مهم این است که هر بار بلند شوم و ادامه بدهم.
امروز پیادهروی نرفتم و اعصابم شخمی است. اصلن همین برای شروع خوب است. غروب نمیدانم چه مرگم شد. تمام غمهای عالم نشست توی قلبم انگار. دق و دلیام را هنگام شستن، سر ظرفهای بیچاره درآوردم و غر زدم که البته حال خودم بیشتر از همه بد شد. به خاطر اینکه مثلن قدری کارم جلو بیفتد، ماندم خانه. چه خانه ماندنی که کسلم کرد و چه بسا اگر میرفتم همینقدر کارم جلو میرفت که الان رفت اما حداقل با حالی بهتر. پس زنده باد پیادهروی.
آخرین دیدگاهها