تقصیر تقدیر نیست

نیکلای حین جستن نامه‌ای که برادرش فرستاده بود، بر حسب اتفاق چشمش به نامه‌ای عاشقانه می‌افتد؛ نامه به نام همسر اما به آدرس مادر همسرش فرستاده شده است.

 منتظر می‌ماند تا زنش که اغلب تنهایی بیرون می‌رود و دم صبح برمی‌گردد، به خانه برگردد. وقتی می‌رسد نیکلای نامه را به زن نشان می‌دهد و می‌گوید که طلاقش می‌دهد و همه تقصیرها را هم گردن می‌گیرد تا او آزاد باشد و با ریس (همان جوان که نامه فرستاده) ازدواج کند.

زن با اینکه به رابطه‌ی خود با ریس معترف است اما طلاق نمی‌خواهد، چون نه می‌خواهد موقعیت اجتماعی‌اش را از دست بدهد و نه حتا از دوام علاقه‌ی آن جوان و خودش به یکدیگر مطمئن است. او از شوهرش گذرنامه می‌خواهد تا فقط یک ماه را با ریس بگذراند.

نیکلای خشمگین خطاب به زن فریاد می‌زند که می‌اندازمت بیرون. اما زن می‌گوید می‌بینیم!

با تمام این‌ها، صبح در حالی که نیکلای مشغول آمده شدن و رفتن به محل کار است، مستخدم خانه خبر می‌آورد که همسرش بیست‌وپنج روبلی را که دیشب عوض آن پانزده روبل گم شده به او قول داده بود، می‌خواهد.

این بود خلاصه‌ای از قصه.

 

در این داستان درگیری شخصیت (نیکلای) با خودش درخور توجه است. با پیدا شدن نامه و علنی شدن همه چیز درباره‌ی رابطه‌ی پنهانی همسرش، حالا به تمام رفتارهایی می‌اندیشد که در گذشته از همسرش می‌دید و می‌دانست که طبیعی نیست اما خود را به ندیدن زده بود یا توجه نمی‌کرد.

حالا که هم این نامه سند تمام آن رفتارها است و هم خود زن به همه چیز اعتراف کرده؛ مدام با این پرسش درگیر است که چرا او که به زعم خودش درست‌کردار است باید با چنین آدمی زندگی کند، چرا تسلیم شده و اجازه داده است که بازیچه‌ی این آدم باشد.

گویی پیش از این یا در تمام مدتی که از رفتارهای زنش بوی خیانت برمی‌آمد تسلیم تقدیر شده بود. اما با پیدا شدن نامه و یادآوری رفتارهای همسرش، به کوتاهی خود پی می‌برد، به‌همین‌خاطر همه‌ی تقصیرها را برای طلاق گردن می‌گیرد.

راستی، اسم داستان «همسر» است.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

− 2 = 7
Powered by MathCaptcha