شاخ غول بالاخره شکسته شد و خلاصهای از داستان دزدها توی سایتش هوا کرد. دوست دارد بیشتر داستان بخاند. از چخوف بیشتر بخاند اما داستان کوتاههای او طولانیاند و برای اینکه مفهوم پیرنگ را بفهمد نیاز دارد حداقل سه چهار بار هر کدام را بخاند. و سه چهار بار خواندن این کوتاههای ناکوتاه کنار دیگر کارها در یک روز میسر نیست. لاجرم کند پیش میرود. اما آموخته است که یادگیری در تکرار است و «از سرعت خود بکاهید»، «دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است» و از این حرفها. خوشحال است که امشب با داستان دیگری از چخوف چشم میبندد یا فردا صبح با داستان دیگری از او چشم باز میکند. این مرد چقدر میتواند دوستداشتنی باشد که زندگی معمولی را به این جذابی روایت میکند.
زودتر رفت پیادهروی امروز. هوا ابری بود و بارانی. نمیتوانست روی پا بند شود. جمعه هم که بود و وقت قبل از نویسندهسازش آزاد. پس گوشی را همراهش برد که وبینار را از دست ندهد. باران نمنم میبارید و هوا دونفری بود. اما به قول یکی از همکلاسیهای دانشگاهش: نگید هوا دونفریه، بگید گلهایه! چون آنموقع آنها دونفر نبودند. چون آنموقع آنها اکیپی از اشرار بودند. و او در این هوای دونفری با بیش از صد نفر از دوستانش آزادنویسی آغازید. گوشی و کاغذش خیس شد. از روی نیمکت بلند شد که سرپناهی بیاید. انتهای پارک آلاچیقی خالی جست. همانجا روی پنجه پا و تکیه به ستون میلهای نشست و ادامه داد. گربهها هم امروز شنگول بودند و همدیگر را دنبال میکردند. شاید هم وحشی شده بودند. چند دقیقه همانطور چنگکی نشست. زانوهایش درد گرفت. بلند شد و قدمزنان رفت سوی آلاچیقی که مادر و دختری داشتند بساطشان را برای رفتن جمع میکردند. هنوز کامل جمع نکرده بودند که رسید و رفت بالاسرشان. فکر کرد که زشت است و شاید معذب شوند اما خودش و کاغذها هیچ، خیس شدن گوشیاش در این گرانی شوخیبردار نبود. آنجا که چنبره زد، کاغذش پر شده بود و کاغذهای همراهش ته کشیده بود. ادامه نداد و صبر کرد تا زمان نوشتن تمام شود.
امروز که بعد از مدتها دوباره با گوشی رفت پیادهروی، باز هم متوجه تفاوتش با دیگر روزها شد. تمرکز و کنده شدن از زمان و رهایی را نداشت. قطعن بدون گوشی دوچندان لذت میبرد از این هوا.
توی آزادنویسی چه نوشت؟ امروز فاز سپاسگزاری گرفته بود. به خاطر در و دیوار و درخت و ابر و باد و مه و خورشید و فلک، به خاطر نویسندهساز، دوستانش، نوشتن و خواندن و بدنش، قرمهسبزی که انتظارش را میکشید و خانوادهاش، به خاطر همه چیز سپاس گزارید.
مشکلی از سایتش را هم حل کرد. با اینکه مشکل سادهای بود اما از انجامش خرکیف شد. دوست دارد بیشتر برای سایت وقت بگذارد. توی آن وول بخورد تا چم و خمش را بفهمد و سایتهای خوب مثل سایت استادش را شخم بزند و انگیزه و الهام بگیرد.
صفحات صبحگاهی نوشت. آزادنویسی امروزش هم بیشتر بود. از ۹ و نیم صبح تا ۳ و نیم هر دو ساعت یک پومودرو در نظر گرفت و ساعت ۸ و نیم شب هم یکی. آسان نبود اما از امتحانش راضی بود. شاید روزهای دیگر هم بشود انجامش بدهد.
ما پایندگان آیندگانیم.
آخرین دیدگاهها