وقتی فرصت از کنارم می‌گذرد

پارسال همین روزها بود. نشسته بودم روی یکی از وسیله‌های ورزشی پارک. مردی که پایش می‌لنگید و لکنت زبان داشت، جلویم ایستاد. دسته‌ای روزنامه برای فروش توی دستش بود. ظهر بود و خلوت و این باعث شده بود، حرکات و حالات مرد برایم ترس‌آور باشد. کارتخان نداشت و من هم مثل همیشه پول نقد نداشتم. برای اینکه زودتر از او رها شوم یک سری روزنامه ازش گرفتم و یک سری دیگر هم خودش گذاشت روی دستم. شماره کارتش را صفحه اول کتابی که دستم بود نوشتم و رفت. بعد از آن روز، چند بار برای واریز پول اقدام کردم اما هر بار خودپرداز بانک خطا می‌داد که کارت مقصد یا پذیرنده مشکل دارد. پس از مدتی بی‌خیالش شدم و از یادم رفت.

امروز نشسته بودم توی کافه که یکباره دسته‌ای روزنامه آمد جلوی صورتم؛ و صدایی شنیدم که می‌گفت روزنامه می‌خرید؟ همانطور که سرم را به نشانه‌ی نه بالا می‌انداختم، لحظه‌ای برگشتم و دیدم همان مرد پارسالی است. پاهایش تا وسط سالن رفت. برگشت که برود بیرون. دوباره دسته‌ی روزنامه را آورد جلوی صورتم: روزنامه می‌خرید؟ هاج و واج بودم. سرم را بالا نیاوردم. بلند شدم. نوشیدنی‌ام را حساب کردم و دنبال مرد سریع از کافه بیرون رفتم.

مگر چند بار فرصت جبران برای آدم پیش می‌آید؟

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *