یک ساعت از کتاب زندگی از دریچه حواس پنچگانه خواندم. چیزی که متوجه شدم: احساس، میل و فکر که کارکرد ذهن است و ذهن هم کارکرد مغز؛ درست. اما احساسات از طریق حواس بیرونی یا حواس پنجگانه یعنی بینایی شنوانی بویایی چشایی و لامسه به مغز ما سیگنال میفرستد و احساسات را به وجود میآورد. حالا میتوانم بفهمم که هر کسی از هر مزه از هر دیدن و شنیدن و … برداشت خود را دارد، یعنی چی. ابزار حواس یعنی چشم و گوش و زبان و … هر کسی متفاوت است و عجبا اینکه هر آدم هم متفاوت است. پس هر کس پیامها را از طریق گوش و چشم و بینی و زبان و پوست خود یا همان حواس پنجگانه دریافت میکند که برای هر کسی متفاوت است، سپس پیام را به مغز میفرستد و این پیام برای هر آدم به شکلی متفاوت و خاص او درونی میشود. بحث سنگینی بود. امیدوارم خودم فهمیده باشم اما حالا میتوانم منحصربه فرد بودن در نوشتن یا هر نوع خلاقیتی را بفهمم. تنکس گاد.
بقیه داستان دزدها را خواندم. هنوز برایش خلاصهای ننوشتم و توی سایتم نگذاشتم. حس میکنم توان تمرکز روی دو رسانه را ندارم و از طرفی هر رسانه هم نوعی از نوشته را میطلبد. مثلن همین نوشته به نظرم مناسب سایت نیست. نمیدانم. مدتهاست مانده در گلم.
تمرینجا را بودم. درسهایی که امروز گرفتم: تناسب متن است. یعنی فضا را با توصیفات خاص و مناسب خودش بسازیم. و پایانبندی متن هم متناسب باشد با کل و کلیشه نباشد. از آوردن مثال عاجزم الان و از آوردن مثالی که از یکی از دوستان خوانده شد معذورم. فدامدا.
رفتم پیادهروی آن مردک یالغوز لاسو را باز هم دیدم. تقریبن هر شب میبینمش. مثل همیشه خانمی تنها نشسته روی نیمکتی جست و به او گفت میشود اینجا بنشینم؟ درحالیکه خیز برداشته بود بنشیند روی نیمکت، دختر به او گفت نه. و مثل بچهای که ریده باشد در خودش، سرش را انداخت پایین و برگشت و مرا پشت سر خودش دید و باز هم نگاهش را دزدید. نکبت یالغوز احمق. تو تا آخر عمرت سینگل به گور خاهی ماند با این روشی که در پیش گرفتهای. البته تو که معلوم است رابطه نمیخواهی لاس میخواهی یا سکس بزن دررویی. کاش دیگر ریخت عنش را نبینم. زورم آمد که چرا آن روز اندازه یک آدم به او شخصیت دادم و حس کردم که روی نیمکتی که سه نفره است حق نیست که من تنها تصاحبش کنم و خودم را کنار کشیدم و نشست. اما اینقدر بد شروع کرد و آنقدر چرت بود حرف شروعش که من انگار لال شده بودم. من خیره بودم به روبه رو صم بکم. اما وقتی بلند شده بود که برود از گوشه چشم میدیدم که متعجب نگاه میکرد که چطوری حتا پلک نزدم در واکنش به حرفش. چه گفته بود؟ آها خاک بر سرش بریند. گفته بود که کاش برق نرود یا هوا خنک شود و قطعی برق تمام شود. خب من چه میگفتم. میگفتم انشاالله و المنه، بارک و تعالی! میتوانستم آرهای مثلن بگویم یا چیزی در این مایهها اما اگر میگفتم و ادامه پیدا میکرد حرف چقدر پشیمان میشدم و حرصی. شکرت خدایا که دهانم دوختی. همه اینها تجربه است. صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی، بله. بده شش. خلاصه که آن شب از کنارم برخاست و رفت مثل بچهای که در خودش ریده بود. اما تلاشش واقعن ستودنی است. هر شب میبینم یکی را جسته است بالاخره و کنارش نشسته و فک میزند.
آخرین دیدگاهها