عذاب‌هایی که رنج می‌دهند

لنگ ظهر برخاستم. سیرایی خواب ندارم انگار. بدنم همچنان خسته برمی‌خیزم و به واقعیت خودم و زندگی‌ام که پی می‌برم بیدارم ولی دوست ندارم خودم را از جا بکنم. می‌لولم در خودم و بغض می‌خورم. مادر دو بار آمده بود بالا سرم و صدا زده بود. مادر که تنها امید و دلیل بودن و زندگی‌ام است.
صفحات صبح‌گاهی را آن‌وقت نوشته بودم در یکی از مرتبه‌هایی که بیدار شدم به بهانه‌ی شاشیدن. چای را امروز او آماده کرده بود، از بس غیرطبیعی طولانی بود زمان توی رخت ماندنم. چای نوشیدم. همچنان حرص می‌خوردم که چرا تنها می‌رود خرید و هندوانه‌‌ی سنگین بلند می‌کند، که فکر زجری که به خودش می‌دهد، این هندوانه را برای‌ من زهر هلاهل می‌کند.
بدبختی بزرگی است؛ که نتوانی جلوی رنج کشیدن دیگران را بگیری. و بدبختی بزرگ‌تری است، که بتوانی اما آنها مجالش را به تو ندهند. من از رنج‌های بیهوده‌ای که آدم‌ها به خودشان می‌دهند‌ به ستوهم. رنج‌هایی که رنج نیستند. به گمانم شکنجه و عذاب‌ جسمی و روحی‌اند. دستم کوتاه است. احساس فرسودگی و ناتوانی می‌کنم برابرش و تنها چیزی که به خودم یادآور می‌شوم، حرف‌های ناظم مدرسه‌‌مان است که در نصیحتی می‌گفت ببینید پدر و مادرتان کجاها اشتباه کردند، شما آن اشتباه را تکرار نکنید.
این روزها خیلی آن حرف و آن روز جلوی چشمم می‌آید. و به خودم می‌گویم نگار بهترین کاری که می‌توانی برای خودت و دیگران بکنی این است که مثل آنها نباشی. تو برای خودت شکنجه درست نکن و با آنها دیگران را نرنجان.
نویسنده‌ساز حاضر بودم، که اگر این حدود یک ساعت روزانه نبود، چطور دوام می‌آوردم. پیاده‌روی نرفتم امروز. پیاده‌روی‌ام بی‌نظم شده.‌ بعد از اسباب‌کشی از دستم در رفت، به خاطر مسیر دور خانه تا پارک. و الان هم که گرما آنقدر وحشی است که هفت چاک آدم را پاره می‌کند. شعر ماهی را بودم. چقدر کتاب خوب استاد معرفی می‌کند اما کی می‌تواند این همه کتاب پی‌دی‌اف را بخواند. دوست دارم تجربه همه‌ی بچه‌ها را بپرسم درمورد خواندن با گوشی و لپ‌تاپ. ببینم اصلن تا حالا یک کتاب کامل را خوانده‌اند با این ابزارها؟ اگر آره آیا پدر چشمشان درآمده است یا نه؟ یا چه می‌کنند، چطوری استفاده می‌کنند که اذیت نمی‌شوند. اما خودم در نوجوانی چطور توانستم چهار جلد از آتش بدون دود را بخوانم! خاک بر سرم بریند. برای چه کتابی چشم گذاشتم. الآن دارم تقاص نادانی و خریت آن روزها را پس می‌دهم.‌ درد چشم‌ها واقعن بی‌تأثیر نیست آن هم با بالا رفتن سن اما تمرکز هم با سوی چشم انگار کمتر شده است.
روز جمعه ارائه دارم در حلقه ادبی. به حق پنج تن که عقب بیفتد تا بتوانم قدری‌ بخوانم. واقعن نمی‌دانم چه گوهی باید بخورم. اما اگر این هفته باشد، احتمالن بعد از ریدنم از عرصه خداحافظی کنم. من فعلن سعی کنم خودم را سر پا نگه دارم هنر کرده‌ام. قدم زدن با دیگران و جلو رفتن، پیشکش.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

67 + = 76
Powered by MathCaptcha