با صدای زنگ خانه بیدار میشود. حدس میزند که مادرش شخصی ناشناس در تصویر میبیند؛ وگرنه در را باز کرده بود و صدا اعصابش را نمیخراشید. از رختخواب جدا میشود با رخوت و سنگین. مادرش هم جلوی آیفون ایستاده است. مردی فرم آبی پوشیده. هر دو درمییابند که پستچی است. لحظهای شک میکند. نکند چیزی سفارش داده و یادش نیست؟ میدرنگد. نه پستچی با آنها کار ندارد. پس چرا زنگ آنها را زده بود؟ برای اینکه بیخواب و زابهراهشان کند اول صبحی. همسایهای لابد جواب نداده و زنگ همسایهی دیگر را زده است. گه بهش. پاکشان، مستوپاتیل دوباره به رختخواب خود برمیگردد. روی دست و پهلوی راست میخوابد. و بالش سنگین پَر را هم روی سر و گوشش میچسباند و قدری فشار میدهد. تا راه نفوذ هر صدایی را ببندد. به پستچی فکر میکند و خرید کتاب. کتابهایی که پستچی برایش آورده و حالا قیمتشان دوبرابر شده و گاه بیش از دوبرابر. سستی تنش را فرا میگیرد و به خواب میبرد. خواب میبیند پستچی آمده. کتابهایش را برایش آورده. تصویر پستچی را میبیند. یادش نمیآید چیزی سفارش داده باشد. پستچی میرود. و او کشانکشان خودش را به رختخواب…
آخرین دیدگاهها