کتاب‌های بازت را دریاب

برای دومین بار تنها رفت کافه. دفعه قبلی سه‌چهار ماه پیش بود؛ که البته بی قصد قبلی و بی‌هوا رفته بود. اینبار اما فاز گرفته بود که برود و به حس‌وحال تنهایی خود در کافه توجه کند. فهمید که تنها کافه رفتن همچین گهی نیست. شاید به‌خاطر صدای بلند موسیقی بود که فضا را متشنج و او را بی‌قرار کرده بود. چون از تنهایی رفتن چند ماه پیش و کافه‌ی آن موقع خاطره‌ی خوش‌تری دارد. در هر حال ترجیح می‌دهد دیگر به‌تنهایی کافه نرود. تنهایی را بگذارد برای پیاده‌روی که از زمین و زمان می‌کندش، نه کافه که بیشتر در خود فرو می‌بردش و بندی‌اش می‌کند.

ظهر می‌خواست چرتکی بزند که صدای کِل و تنبک از مدرسه‌ی پشتی برخاست. پس چند بار جشن تلکیف می‌گیرند؟ اینبار برای پیش‌دبستانی‌ها بود مثل اینکه. چه قروفرها! حالا نمی‌شد این‌ها هم با آنها باشند؟ البته اوشلوق اوشلوق پول از خانواده‌های فلک‌زده می‌گیرند که چه؟ برای همین ریخت‌وپاش‌ها و برنامه‌ها. از خیر خواب گذشت. بلند شد. قدری غر زد و بعد با همان آهنگ‌های مدرسه کمی قر داد. قریدن عکس غریدن زهر حادثه را می‌گیرد. خوشا آدم رند که در لحظه این را دریابد. خوشا آنان که دائم در قرانند.

چقدر کتاب باز روی میزش مانده! البته که آنها را می‌خواند و تمام می‌کند هر چند کُند. چون می‌داند که تنها برای رفع نیاز کتاب نمی‌خواند. درواقع نیاز اصلی‌اش تمرکز است و اگر کتاب را نصفه و نیمه رها می‌کند برای این نیست که مانند استادش آنچه از کتاب می‌خواهد را گرفته است. اتفاقن او از محتوای کتاب‌هایی که می‌خرد معمولن آگاه است. با شوق و ذوق شروع می‌کند و حظ وافر می‌برد و حتا می‌داند همان نیمه‌کاره‌های الانش چقدر مطالب کاری برایش دارند. پس چیزی که در پی آن است؟ تمرکز. بله، به همین خاطر است که کتاب تمرکز ربوده شده هنوز روی میز است و امروز باز هم از آن خواند. و البته با بازهم‌خوانی یک داستان کوتاه.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *