سوار کردن معنا و معنا را سوار کرد

امروز به نسبت روز‌ خوبی بود.‌ نمره روزم ۵ شد. اگر بخواهم با نمره بسنجم باید ناراضی باشم. اما نه ناراضی نیستم چون می‌بینم که چه کارهایی را انجام نداده‌ام. یعنی عملکردم مثل روز روشن جلو چشمم است.‌ فردا می‌توانم بهتر عمل کنم. اما مشکلی که دارم این است که انگار نمی‌توانم بین خواندن و نوشتنم‌ تناسب برقرار کنم. برای نوشتن با نردبان نویسندگی پیش می‌روم که ۵ پله دارد. فکر کنم انتظارم روی ضربدر خوردن پنج پله یعنی ۴ تا نیم ساعت و ۱ یک ساعت نوشتن را لازم است پایین بیاورم. نوشتن را هم باید به سه سطح تقسیم کنم. اگر چه امروز یک ساعت آزادنویسی‌ را که اصل بود انجام ندادم. با وجود این‌ها راضی‌ام.‌
برنامه از خلأ می‌کاهد. چیزی که اغلب تمام وجودم را فرامی‌گیرد. مثل آن روز که می‌رفتم پیاده‌روی و خرید نان. یکباره بغضی چنگ انداخت توی گلویم و داشت خفه‌ام می‌کرد. در راه رفتن اغلب اوج احساسات را تجربه می‌کنم. یا لبخند گشاد به لب دارم که احتمالن فکر می‌کنند چیزخل یا سرخوشم یا بغضی خفه‌کننده دارم که بی‌دقت پیدا نیست و بادقت و فهمیدنش احتمالن بگویند: مردم چه بدبختیایی دارن و ما بی‌خبریم! خدایا شکرت.
بله مثل خودم؛ وقتی درد کسی را متوجه می‌شوم درحالیکه اصلن فکر نمی‌کردم آن رنج یا درد برای او باشد، می‌گویم این را؛ شکرت. البته حالا می‌فهمم که رنج را همه دارند. آدم بی‌رنج احتمالن دیوانه است. دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد. چون دیدم، پزشک روان‌شناسی را که برای رنج و درد دیگران نسخه می‌پیچد درحالیکه خودش پر از رنج است و به بی‌معنایی رسیده است. حرص درآمد بیشتر و به طبع آن بیمار بیشتر را می‌زند اما یک بی‌معنایی بزرگ بعد تمام شدن زمان ویزیت بیماران و ریزگلایه‌هایش از مغزدرد می‌بینم، وقتی از اتاق بیرون می‌آید؛ و قدری می‌چرخد که چرخیده باشد و احتمالن باسنش هوا بخورد بعد از دقیقه‌های متوالی چسبیدن به صندلی. و آدمی که معنا را از دست نداده یا پیدا کرده و می‌داند، احتمالن از سختی، کمتر می‌نالد.
البته که شرایط سخت کار او را نادیده نمی‌گیرم اما مسئله‌ام معناست. معنا باعث نمی‌شود که کار و زندگی سختی نداشته باشد.‌ معنا سختی را هم برای آدم دلنشین می‌کند.
و من آدم‌هایی که معنای شغل و زندگی خود را دریافتند و با تمام رنج از آن لذت می‌برند،‌ کم دیدم. راستش به اندازه انگشتان یک دست هم نیستند.
من این روزها معنا می‌خواهم.‌ نه که پول نخواهم. چرا اتفاقن خیلی‌ می‌خواهم اما پول بدون معنا نمی‌خوانم. شاید فعلن نتوانم واقعن به آنچه دوست دارم برسم اما همین که بتوانم روی کاری که می‌کنم معنایی سوار کنم،‌ کار بزرگی کرده‌ام.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 + 2 =
Powered by MathCaptcha