گرم است. خیلی گرم. چاینعنا مینوشم به امید صرف اُلویهای که بر بدن زدم. امروز قدری مینوشتم و قدری سرم را به شستن و سابیدن گرم میکردم. ترکیب کار ذهنی و کار بدنی به نظرم جواب میدهد برای بهبود عملکرد هر دو، هم ذهن یا مغز که خودش جزئی از بدن است و هم بدن. همهی بدن. جز از کل یا کل از جز.
تمرین کتابنقد امروز خیلی درگیرم کرد. کلمهای، مفهومی که دغدغه یا مسئلهی من باشد و خواندن و نوشتن و دانستن دربارهی آن به خودم کمک کند در درجهی اول. دربارهاش آزادنویسی کردم. اما یاد گرفتم که تا وقتی کاری انجام نشده بهتر است دربارهاش حرف نزنم. البته بحث مشورت با افراد اهل فن جداست. که به نظرم مشورتم را گرفتم. حالا وقت این است که کاری دربارهاش انجام دهم. ببینم به کجا میبردم. و میخواهم با آن بمانم یا نه. باید زمانی برای تحویل یا سررسیدش در نظر بگیریم. کی بود که میگفت: کار به اندازهی زمانی که به آن اختصاص داده میشود، کش میآید. هر که بود نور به قبرش ببارد. صبر کنید الآن میروم پیدایش میکنم… پیدا کردم قانون پارکینسون است اسمش.
«کار به اندازه زمان اختصاص داده شده جهت تکمیلش طول میکشد».
از کتاب فرمول برنامهریزی است، نوشتهی دیمون زاهاریادس.
خب کجا بودم چه میگفتم؟
آها. دربارهی تمرین کتابنقد بود. که مغزم را جویده. این کلمه فقط یک کلمه نیست آخر. از مدرسی میشنیدم که میگفت درباره برندسازی: اگر بخواهید اسم شما در ذهن مخاطب مترادف یک کلمه باشد آن یک کلمه چیست؟ دانستنش به خود ما خیلی کمک میکند در جهتدهی مسیر و روند کاری. البته او این پرسش و این کلمه را دربارهی تولید محصول خودمان مطرح میکرد. اما خب میشود این را دربارهی ویژگی شخصیتی خودمان هم بپرسیم از خودمان. که البته این یکی، کمک کردنش به خودمان و دوست داشتنش در وهلهی اول مهم است. برای محصول هم البته همین است احتمالن.
خلاصه که ترکیب نوشتن و ظرف شستن و راه رفتن و توالت را سابیدن برای رهایی ذهن و عملکرد بهتر مغزم کارآ بود.
الآن که نشستهام روی صندلی و لنگ روی لنگ انداختهام به تمرین کاریکلماتور هم فکر میکنم. باید سه کلمه را انتخاب کنم از کتاب استاد و با آن کاریکلماتور بنویسم. سخت است اما تلاشم ستودنی است.
امروز برنامهای هم برای خودم نوشتم. کارهایی که ملزم به انجامشانم لیست کردم برای فردا. کلمهی باید بار مثبتی ندارد برایم. ملزم را جایگزینش کردم اگر چه آن هم بار چندان مثبتی ندارد برایم اما خب از آن یکی بهتر است. خنثا است قدری حداقل.
برنامهی سنگینی به نظر نمیآید اما واقعن انجامشان به ضرورت رسیده است. ضرورت؟ انگار ضرورت را هم دوست ندارم. کسی که مجبورم نکرده به انجامشان که ضروری باشند. اما نه ضرورت لزومن از جنس اجبار و زورکی نیست. آدم کار با معنایش هم میتواند برایش ضروری باشد، به ضرورت برسد. همانطور که کار خانم همسایه مثلن برای من ضروری نیست. ضرورت انگار یکجور رسیدن به احساس نیاز است برای کاری که وقت انجامش رسیده است.
آخرین دیدگاهها