انگار که از دنیای دیگری آمده بودم وقتی بیدار شدم از خواب. شبهایی که حالم خوب نیست و قرص میخورم خواب عمیقم احساس کندن بهم میدهد و قطع ارتباط از دنیایی که در آنم. خوابهایی هم میدیدم که بخشی را در صفحات صبحگاهی نگاشتم.
نمیدانم چه میکردم اما این روزها کلافهام. نشستهام انگار وسط یک ویرانه و نمیدانم خودم را چطور از آن بیرون بکشم. عملن کاری نکردم جز نوشتن چند خط ولی فکر فکر فکر زیاد بود. بدنم هم آرام نبود. اغلب با آرام کردن بدنم، اجبار به آرام کردن بدنم ذهنم را هم میتوانم جمع کنم با نوشتن اما امروز در این کار کمتر موفق بودم.
بعد از نویسندهساز رفتم پیادهروی. گریستم و نمیتوانستم توی خانه بمانم و خوب شد که رفتم و نماندم. بعد از مدتها یک پیادهروی طولانی دو ساعته داشتم. فرعیها خلوت بود. فرعیهای خلوت را دوست دارم. آنقدر دلگیر بودم که نتوانم حین راه رفتن جلوی گریهام را بگیرم، پس خداراشکر که خلوت بود. نبود هم من که کار خودم را میکردم یعنی دست خودم نبود که بتوانم جلوی خودم را بگیرم. اما خوب که خلوت بود.
از داروخانه بین راه قرص گرفتم دو ورق. بعد رفتم در کافهای نشستم و قهوه نوشیدم. زهرمار بود. تپش قلب گرفتم باز و سرگیجه. و باز توبه کردم که این آخرین بار است که لب به قهوه میزنم. رفتم به همان پارک نزدیک. راه رفتم و راه رفتم و از مسیری برگشتم که بیش از یک سال آن را رفته و برگشته بودم. بین راه چند بار لبهی باغچهها نشستم به نوشتن توی خیابان. توی خیابان نوشتن در رفتوآمد آدمها هم صفایی دارد. انگار یک دوربینی که داری ضبط میکنی. نمیدانم چطوری بگویم اما انگار ارتباط تو با محیط قطع میشود و داری یک فیلم را میبینی. خلاصه که اگر مجالش بود بیش از این مینشستم و اگر بوی سیگار و گل رهگذران و ایستادگان اجازه میداد.
راه رفتن، نشستن، نوشتن. راه رفتن، نشستن، نوشتن. هی تکرار شد تا بفهمم علت گریههایم را. که بفهمم احساس باخت میکنم بدون اینکه بازی کرده باشم. احساس تمام شدن بدون اینکه زندگی کرده باشم و اینها همان احساس قربانی بودن نیست. برای رها شدن از این احساس باید صبر کنم. باید… باید… باید صبر کنم و تحمل کنم و بگریم و ادامه بدهم.
وقتی برگشتم سفره شام پهن بود و من هم نشستم به خوردن. تلویزیون روشن بود و اخبار طبق معمول به راه. مگر میشود گریخت از این دنیایی که انگار سوای دنیای این مردمی است که توی خیابان میبینم. کدام را باور کنم؟ کدام واقعی است؟ واقعی اصلن چیست؟
مهمان آمد. میگوید در حرف زدن بیپرده شدم یا ادبیاتی بیادب. کیست که بگوید ادبیات همین چیزی است که نجاتم میدهد از ترکیدن، از توی خودم ریختن. بله، راست میگوید باید مودب بود، باید حداقل سکوت کرد و آشغالها را توی نوشتن ریخت.
آخرین دیدگاهها