دوست داشتم با جملهای فلسفیحکیمانه شروع کنم مثل «در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میخراشد».
بله، در زندگی زخمهایی، دردهایی و بعد از اینها هم ترسهایی هست که روح آدم را آهسته و در انزوا به چوخ میدهد.
از اول سال و حتا پیش از شروع سال به فکر کلمهی سالم بودم. میخواستم این کلمه را با توجه به آنچه در خواندن پیش گرفتم انتخاب کنم. خواندههایی که به واقع نیاز مناند. که اغلب این روزها تفکر نقاد است و قصه که البته مجموعه قصهی چخوف است چون دوست داشتم از پایه این قالب یعنی داستان کوتاه را بشناسم. با خواندن کتابهای تفکر نقاد هم حس میکنم حرکت میکنم معنای یادگیری برای توسعهفردی را با این کتابها درمییابم.
به همین شیوه میخواندم، آزاد هم مینوشتم اما که چه! اینها کجا باید خودش را نشان میداد. چرا بهتر نمیشدم؟ حس بهتری از هنر نویسندگی نمیگرفتم؟ هنر به چه کارم میآید اگر به زندگی بهتر هنرمندانه نینجامد؟ یادگیری؟ مگر میشود بدون نوشتن که تفکر است، آموخت. یک موقع فکر میکردم کمخوانم، که البته پرخوان هم نبودم و نیستم. یک موقع فکر میکردم آزادنویسیام زیاد یا ایدهآلم نیست، که البته فقط گاهی به ایدهآل میرسد. اما حس میکردم که مشکل اینها نیست. آنچه درونم را متلاطم میکرد و هر بار به یک سو میکشیدم حس میکردم. جنگ و مقاومت را حس میکردم.
من فرار میکردم از کاری که تکمیلکننده اینها بود و البته جانکاه من؛ بیرون آمدن از خود، زندگی نکردن در سر خود. مانع و دلیلهای زیادی هم برای آن هست اما سرمنشأ همه را بخواهم بچکانم توی یک کلمه ترس بود. ترس از خیلی چیزها. که الآن هم هست که الان هم مدعی کنار گذاشتن همهی آن ترسها نیستم.
استاد مدام به شیوههای مختلف به این کلمهی سال اشاره کرده بود. کلمهای که اهداف آن سال ما حول محور آن کلمه بچرخد. هر بار هم فکر میکردم، داستان و تفکر نقاد یادم میآمد چون اینها را میخواندم.
استاد الگوها یا استعارههای زیادی، یا هر چیزی که بشود اسمش را گذاشت، برای یادگیری بهتر ما میسازد و استفاده میکند. یکیش نردبان نوشتن است که از وقتی یادم میآید همیشه جلوی چشم داشتهام، حتا اگر تعداد روزهایی که هر پنج پله را بالا رفته باشم کم است، که آن هم مسئلهایست البته حالا، اما بالاخره با آن بالا رفتم و بهتر شدم.
اما یک استعاره یا الگوی دیگر که اتفاقن معنای آن برای هنرجوی نویسندگی پیشتر باید درونی شود، پازل نویسندگی است. نمیتوانم بگویم از وجودش از همان روزهای آغازین خبر نداشتم. نه واقعن. اما این پازل چه داشت که بزرگ نشده بود و نیامده بود جلوی چشمم مثل همان نردبان نویسندگی یا نردبان آزادنویسی؟ انتشار. بله انتشاری که پدر من را درمیآورد و نمیگذارد توی خودم باشم و پوستم را میکند.
توی کنکاش و یقهگیریهایم با خود در آزادنویسی به این واقعیت تلخ رسیدم. پس بعد از حدود سه ماه که کلمههای سال فقط اسمی بودند در سرم، پازل نویسندگی را کشیدم و گذاشتم جلوی چشمم و کلمهی سالم شد «انتشار»؛ تا مثل سگ از خودم و از همه دنیا نترسم. تا انتشار برایم همان بیرون آمدن از خود باشد و دیدن.
آخرین دیدگاهها