آلارم گوشی را برای یک ربع تنظیم کردم که چرتی بزنم، چشم باز کردم و دیدم یازده و بیست است و من لنگ در هوا.
برخاستم و دو پرتقال خوردم. دیدی گاهی بعد از غذا خوردن که میخوابی، وقتی بیدار میشوی چقدر تشنهای و دهان و زبانت چسبناک است و مزهای دارد که دوست نداری؛ و برای تغییرش چیزی ترشمزه میجوری! بله اینها را بافتم جهت توضیح پرتقالخوریام.
نشستم به نوشتن این یادداشت و در فکرم که چالش روز دوم کاتری را انجام ندادم. چقدر گرم شده است. الآن دیگر حق است بگویم توو این شرجی توو این گرما…
رفتم پیادهروی. این روزها درگیر اینم که چه مسیری برای راه رفتنم پیش بگیرم که خستهام نکند. میدانی پیادهروی برایم حیاتی است اما دنبال مسیریام که وقتی نمیتوانم یک ساعت یا بیشتر راه بروم، به کارم بیاید. در واقع هم کوتاه باشد هم چندان شلوغ نباشد. پارک نزدیک این محل شلوغبازار شام است و کوچک. آرامش ندارد. امروز آنجا هم رفتم و روبهروی دو خانم میانسال نشستم که ترکی حرف میزدند. از اینکه لای حرفهایشان کلماتی را متوجه میشدم، احساس فرحی پیروزمندانه داشتم. این شوق یادگیری زبان جدید است فکر کنم. زبان با به کارگیریاش است که سر ذوقت میآورد. حالا درک میکنم که چرا آنهایی که زبان دوم میآموزند، در خانه هم مثلن انگلیسی حرف میزنند یا فیلمهای به آن زبان را میبینند.
برگشتنی حدود نیم ساعت برای شکافتن مشکلم و پیدا کردن راه حل آزادنویسی کردم. یادم آمد که فضای سبز دیگری هم وجود دارد در بلوار آن سوی پارک که فردا سعی میکنم بروم و ببینم به کشفش میارزد یا نه.
وبینار نویسندهساز را بودم. نکتهای که از استاد دستگیرم شد و چند وقتی است که به آن رسیدهام این است که در مسیر یادگیری نویسندگی یا آموختن هنر، نسخهی هر آدمی با دیگری فرق میکند. و به نظرم اینکه راهنما داشته باشی و درس بگیری درست اما گاهی همان راهنمایی هم توسط خود شخص باید شخصیسازی شود. یعنی آدم کالبدشکافی شخصیتی کند خودش را و به شناختی عمیق از خود برسد؛ که من در این مسیر کجا هستم؟ برای حرکت چه باید بکنم و با چه موانعی مواجهم؟ در نهایت نسخهی پیشفرض برای هر یادگیرندهای، حداقل در سالهای نخست، کار هر روزه است و مقایسهی نکردن خود با دیگری، همینطور راهنمایی گرفتن از استاد و گاهی شخصیسازی آن راهنمایی برای خود.
آخرین دیدگاهها