صبح، بعد از شنیدن سه بار صدای انفجار در فاصلههای تقریبن پنج دقیقهای خوابیدم و به حرف استادم دربارهی نگاه بلندمدت حداقل ده ساله فکر میکردم. حالا دیگر میدانم یأس دردی از آدم دوا نمیکند بااینحال اما برای لحظهای غمی مضحک نشست روی قلبم. نگاه بلندمدت حداقل ده ساله وقتی مرگ جلو چشممان است و هست و نیستمان را به ریشخند گرفته. بس است.
ساعت هفتونیم بود تقریبن که کابوس میدیدم و با صدای جیغک خودم از خواب پریدم. فالفور به شاشگاه رفتم و خودم را خلاص کردم. باز خوابیدم و بیدار شدم ، خوابیدم و بیدارم شدم تا ظهر.
صفحات صبحگاهی را هم بین همین خواب و بیدارها نوشتم.
در کارگاه کاریکلماتور حاضر شدم. این روزها که توفیق اجباری شده و آنلاین شرکت میکنم در وبینارها و کارگاهها، واحسرتا میخورم که هرگز گمان نمیکردم این حضور آنلاین این همه تأثیرگذار باشد در کیفیت درک و یادگیریام. اصلن حالم خوب شد! شخصیت هر کدام از بچهها دنیایی است برای آموختن. همهشان دوستداشتنیاند.
نویسندهساز را هم بودم. مادر رفت باشگاه و درست کردن شام را سپرد به من. ببین کار خدا رو! لالوهای آشپری دوسه صفحهای خواندم.
حمام کردم، حسابی. و پتویی را که چند روز پیش روغن موهایم ریخت رویش و گند زدم به آن شستم.
موهایم را سشوار کشیدم و به چشمانم هم یک صفایی دادم.
همین.
آخرین دیدگاهها