نیکی و مدرسه نویسندگی

زشت است بگویم اما تا لنگ ظهر خوابیدم. نه خواب، خواب و بیدار. کوفته بودم و کوه کنده انگار. چطور می‌شود آدم کار چندانی نکند اما خسته باشد. نه که لنگ روی لنگ باشم همه روز مثل ملکه الیزابت. پدر گاهی برای توجیه خستگی خود می‌گوید من بازنشسته‌ام دیگر، من زمان خودم بیشتر از توانم هم کار کردم. حسم نسبت به این روزهایم مثل حس‌ پدر در بازنشستگی است. گویا زده‌ام بغل جاده، بعد از آن همه این شغل به آن شغل رفتن و پریدن از اینور به آنور. کی فکرش را می‌کردم منی که از ماندن می‌گریختم حالا ریاضت‌کش ماندن باشم.

چای دمیدم و با گازخوردهای شعرماهی نوشیدم و ته‌مانده‌ی ساقه طلایی را درآوردم. شررررم برای اینکه شعر شود یک وووووااااوووو بزرگ کم دارد. خیال نمی‌انگیزد.

چند تا از کاریکلماتورهایم‌ مقبول افتادند و به لطف استاد در سیت هوا گشتند.
کاریکلماتورهای برگزیده:
_ از وقتی که نتوانستند بسپوخند، «دادن» و «کردن» را گاییدند.
_ گراز می‌گرازد، چون آهو نیست که با راه رفتن خود بخرامد.
_ ملت‌ها می‌شورند وقتی خودکامگان شورش را درمی‌آورند.
_ خورشید، آدم‌برفی را به گل می‌نشاند.
_ قلم اگر نمی‌نوشت، خونش به جوش نمی‌آمد.

جهت اکسیژن‌رسانی به مغز و جریحه‌دار نشدن گرورم رفتم به گامیدن.

آزادنویسی‌ کردم.

شام خوردم.

سنگین شدم قدری و برای سبک شدن بال‌بال زدم.

لش کردم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 6 = 7
Powered by MathCaptcha