پارک محلهی جدیدمان را دوست ندارم. کوچک است. تنها یک مسیر مستقیم برای پیادهروی دارد و همان هم خیلی شلوغ است. هی باید همان مسیر را بروی بالا و بیایی پایین و هی چشم تو چشم شوی با آدمهای همان یک گُله جا. با روحیهام و هدفی که از پیادهروی دارم جور نیست این پارک. لاجرم پیهی رفتن تا پارک محلهی قبلی را به تن میمالم؛ که هم ورزش کرده باشم و هم آرام بیابم. امروز که رفتم متوجه شدم آنجا را هم فتح کردهاند! بلندگو راه انداخته بودند و صدایش صدای پرندگان و آرامش آنجا را بهم ریخته بود. اما حالا که رفته بودم سعی کردم همانقدر زمان بگذارم که روزهای پیش میگذاشتم و بر اعصاب خود مثلث باشم.
از خیابانهای فرعی رفتم. فرعیهایی که برایم ناآشنایند و تازگی دارند. بین راه دو درخت توت دیدم. پایشان پر از توت لهیده بود. دلم سوخت از این حیف شدن. دستم به شاخهی یکیشان رسید. دو تا چیدم و اولین توت امسالم را خوردم. برعکس پارسال که از بس توت خوردم اسهال گرفتم. یکیشان شیرین بود و یکیشان گس و نارس.
گربهها توی آشغالها میلولیدند. سلامشان میکردم اما میگرخیدند. گربههای محل عکس گربههای پارکند. آنها آنقدر لوس و دلبرند که خودشان را میاندازند توی بغلت یا میافتند دنبالت. در آن پارک بیش از یک دور نمیتوانم قدم بزنم. بالاخره باید فکر مسیر برگشتن هم باشم، حالا که راهم به خانه طولانیتر شده است. بعد از حدود یک سال و نیم که گامیدن کار هر روزم بود، این سه چهار ماه به خاطر اوضاع و احوال خودم و جامعه نتوانستم به این نظم پابند باشم. حالا که از نو شروع کردهام، برگشتنی قدری پاهایم درد میگیرد اما میدانم طولی نمیکشد که باز مثل قبل همین زمان را به راحتی میگامم.
آخرین دیدگاهها