مردی به اسم پاول که ملاک و ثروتمند روستا است، نامهای دریافت میکند که در آن از او تقاضا شده است، به داد دهقانانهای بیخانمان شده و گرسنه برسد. او در این راه از همسر و یک دوست قدیمی یاری میطلبد اما آنها از همراهیاش سر باز میزنند. پاول در یکی از میهمانیهای دوستانهی همسرش ناتالیا، متوجه میشود که او بیاطلاعش گروه و جریانی برای کمک به دهقانها راه انداخته است. او از اینکه ناتالیا روی کمکش حساب نکرده است و در جریان کارش قرار نداده و از طرفی در خانهی او این میهمانی را برگزار کرده، آزردهخاطر میشود.
فردای آن روز به اتاق ناتالیا میرود و از او میخواهد برای سامان دادن به این کار، دفتر دستکها و صورتحساب مبلغهایی که از مردم برای کمک به دهقانها جمع شده است در اختیارش بگذارد. ناتالیا از خشم درون میآشوبد و همه کاغذها و پولهای نقد را پرت و پراکنده جلو پاول میگذارد.
آن شب تا صبح به دستهبندی و تنظیم و حسابرسی کمکها که زنش بسیار ناشیانه انجام داده بود میپردازد اما این کار به جای حس خوب بسیار خسته و ناراحتش میکند. پاول تصمیم میگیرد حسابها برای کمکرسانی را به زن برگرداند و برای رهایی از کدورتی که سالها بین او زنش وجود دارد و تشویش و اضطراب خود سفر کند. سفر او تنها به رفتن تا راهآهن ختم میشود؛ و چند ساعت گذراندن با دوستی قدیمی و پزشکی که هر دو از همکاران زنش در کار رسیدگی به امور خیریه هستند. در این رفتن و ارتباطهایی که صورت میگیرد، پاول به روشنی درمییابد که او از ثروت و تحصیلات برخوردار است اما چیزی که ندارد همدلی است و زنش به واسطهی همدلی صاحب همه چیزهایی است که او دارد.
این بود خلاصه داستان «همسرم» از چخوف که فیلم «خواب زمستانی» از کارگردان ترکیهای نوری بیلگه جیلان را برایم زنده کرد.
آخرین دیدگاهها