این فکر به سرم زده بود که شاید چخوف با راوی اول شخص اصلن قصهای نگفته باشد. که رسیدیم به این قصه: «خانهای با نیمطبقه».
راوی اول شخص نقاشیست که به قول خودش به بطالت ابدی دچار شده. دچار یک نوع پوچی که منجر یاس و ناامیدی او از زندگی و کارش شده است. یاس فلسفی احتمالن.
یک روز پس از پرسهگردی در دشت وقتی به خانه بازمیگشت، چشمش به ملکی ناآشنا میافتد.وارد میشود و در حیاط و راهباغها قدم میزند تا میرسد به دروازهی قدیمی سنگی خانه که دو دختر جلوی آن ایستادهاند؛ یکی بزرگتر و حدود بیست و چهار ساله و دیگری کوچکتر و هفده هجده ساله.
نقاش با این تصور که خواب خوشی دیده است از کنار آنها میگذرد و به خانه برمیگردد.
چند روز بعد اما دختر بزرگتر سوار بر کالسکه، میآید به خانهای که نقاش در آن زندگی میکند و برای حریقزدهها از او و صاحبخانهاش کمک دریافت میکند. سپس آنها را به خانه خودشان دعوت میکند.
عصر یک روز تعطیل به خانه آنها میروند.و از آن روز به بعد، با آشنایی خانوادگی، رفت و آمد نقاش به آن خانه بیشتر میشود. دختر بزرگ خانه، دختری است مستقل که هزینه زندگیاش از راه تدریس در مدرسه درمیاورد. در این میان کارهای دیگری هم میکند؛ بیمار برای مداوا میپذیرد و برای حریقزدهها کمک مالی جمع میکند و در کمک به تاسیس بیمارستان و بهداری و … دست دارد.
روزی این آقای نقاش و این دختر بزرگ یا خانمی که معلم باشد، بر سر اختلاف عقیده جروبحثشان میشود. آقای نقاش باور دارد که کارهایی که دختر انجام میدهد، چندان به درد بخور نیست و تاثیر چندانی ندارد. در واقع باید کاری کرد که فعالیت مردم چه ثروتمند و چه فقیر کم شود یا هر کسی کارهای خودش را خودش انجام دهد تا زحمت از دوش انسانهای زحمتکش و بینوا برداشته شود همه فراغت داشته باشند تا به هنر و کارهایی که به پرورش روح و رسیدن به حقیقت کمک میکند بپردازند. این است کار درستی که باید انجام داد. اما دختر میگوید که در هر صورت باید کاری کرد و به همنوع کمک کرد. بیمارستان و بهداری و… تاسیس کرد و نباید دست روی دست گذاشت.
با این حال که دختر بزرگ با این آقای نقاش آبش در یک جوی نمیرود اما دختر کوچکتر با او احساس نزدیکی میکند، هر شب وقتی تا جلوی در بدرقهاش میکند و هرازگاهی که خلوتی دست میدهد، با هم به گفتوگو میکنند. نقاش درمییابد که دختر کوچکتر با او همرأی است و دیدگاه نزدیکی به هم دارند.
شبی در یکی از این خلوتها آقای نقاش دختر نوجوان را بوسباران میکند و او سراسیمه در حالی که به خانه برمیگردد به نقاش میگوید که رازی در خانه ما وجود ندارد. امشب هر چه بین ما اتفاق افتاده باید به خانودهام بگویم.
روز بعد وقتی نقاش به خانهی با نیمطبقه میرود، پسری جلویش ظاهر میشود و نامهای به دستش میدهد. دخترک در نامه نوشته که همه چیز را برای خواهرش تعریف کرده است و خواسته که به او محل نگذارد و رهایش کند. نه او و نه مادرش نمیتوانند از خواستهی خواهرش سرپیچی کنند.
نقاش به خانه برمیگردد، بار و بندیل را میبندد و ده را به مقصد پترزبورگ ترک میکند.
آخرین دیدگاهها